#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_192


وقتی اشلی در آن سرما برای بدرقه پسرها با درشکه عمه پیتی به ایستگاه رفت ملانی بازوی اسکارلت را گرفت.

" یونیفرمش وحشتناک نیست؟ کت من چطوره، بهش میاد؟ اوه اگه فقط می شد پارچه مناسبی برای وصله ها پیدا می کردم!"

مسئله کت اشلی برای اسکارلت رنچ آور بود زیرا خودش می خواست چنین هدیه ای برای کریسمس به او بدهد. قیمت پارچه پشمی خاکستری آن روزها کمتر از یاقوت و برلیان نبود لباس اشلی از پارچه های کرم رنگ دستباف بود و سربازان دیگر لباس یانکی ها را برداشته بودند رنگ کرده و می پوشیدند. این رنگها اغلب قهوه ای روشن یا گردویی بود. اما ملانی اخیرا بختش یاری کرده بود و مقداری پارچه خاکستری که می شد با آن کتی برای اشلی دوخت به دست آورده بود. در این اواخر در بیمارستان از بیماری از اهالی چارلزتون پرستاری می کرد سرباز بیچاره عمرش به دنیا نبود وقتی مرد ملانی حلقه ای مو و محتویاتش جیبش را به همراه نامه ای تسلیت آمیز که شرح آخرین ساعت های عمرش را نیز نوشته بود برای مادر آن سرباز فرستاد. نامه نگاری مدتی بین آن دوبرقرار بود و مادر داغدیده هنگامی که فهمید ملانی هم شوهرش در میدان جنگ است مقداری پارچه و چند دکمه برنجی که برای فرزندش خریده بود به عنوان هدیه برای ملانی فرستاد پارچه زیبایی بود کلفت و گرم و برق مخصوصی داشت که نشان می داد نو گران قیمت است. این قواره اکنون در دست خیاط بود و ملانی عجله داشت تاآن رابرای صبح کریسمس آماده کند. اسکارلت حاضر بود که همه چیز خود را بدهد و بقیه یونیفرم را آماده کند ولی لوازم مورد نیاز اصلا در آتلانتا پیدا نمی شد.

هدیه ای برای اشلی آماده کرده بود ولی در قابل درخشندگی کت ملانی اصلا جلوه ای نداشت جعبه ای بود از پارچه فلانل که در آن تمام وسایل دوخت و دوز که رت برایش از ناسائو آورده بود دیده می شد سوزن، سنجاق، نخ و قیچی، اما دلش می خواست هدیه اش خصوصی تر باشد مثل هدیه ای که زنان به شوهرانشان می دهند مثلا یک پیراهن یا یک جفت دستکش بلند یا کلاه، اوه بله، ان کلاه هم خیلی مناسب بود. آن کلاه لبه کوتاه سرپهن که سرش می گذاشت چه چیز مسخرع ای بود. اسکارلت همیشه از این کلاه ها بدش می آمد. اگر " جکسون دیوار سنگی" از این کلاه های لبه کوتاه سرش می گذاشت تا با دیگران فرق داشته باشد دلیل نمی شد که همه از او تقلید کنند. این کلاه ها اصلا شان و مقام مردان را اضافه نمی کند ولی بدبختانه در آتلانتا هیچ نوع کلاهی که بتواند جایگزین کلاه فعلی او شود پیدا نمی شد.

موضوع کلاه اورا به یاد رت انداخت. چقدر کلاه داشت! کلاه پهن پانامایی برای تابستان، کلاه های بلند کرکی برای مجالس رسمی، کلاه شکار و کلاه های لبه دار متعدد به رنگ های قهوه ای روشن ،مشکی و آبی. چه احتیاجی به این همه کلاه دارد وقتی اشلی عزیز در باران اسب می راند و آب از پشت کلاه به سرو گردنش می ریزد؟

با خودگفت:" رت را وادار می کنم که یکی از آن کلاه های مشکی اش را بدهد و بعد خودم یک نوار خاکستری دورش می دوزم و نشانش را جلویش نصب خواهم کرد و یک کلاه قشنگ از کار درمی آید"

لحظه ای سکوت کرد با خود فکری کرد. حتما گرفتن این کلاه به این سادگی ها هم میسر نیست بهانه و دلیل می خواهد. نمی توانست به رت بگوید که این کلاه رابرای اشلی می خواهد . به محض اینکه نام اشلی رابشنود با وضع نفرت انگیز ابروهایش را بالا می برد و به پیشانی اش گره می اندازد که معنی اش نه است، و از دادن کلاه امتناع خواهد کرد. خوب بهتر است یک داستان پر اشک و آه راجع به سربازی که در بیمارستان است و کلاهی لازم دارد درست کند رت هم هرگز حقیقت را نخواهد فهمید.

تمام آن بعداز ظهر اسکارلت در پی این بود که با اشلی تنها باشد حتی برای چند دقیقه اما ملانی دائما با او بود و چشمان بی نور و بی رمق ایندیا و هانی در تمام خانه دنبال او می گشتند. حتی جان ویلکز که به پسرش بسیار افتخار می کرد فرصت نمی یافت مدتی با دل سیراورا ببیند و صحبت کند.

همان شب سر شام اعضای خانواده درمورد جنگ از او سوالاتی کردند. جنگ! کی به جنگ اهمیت می دهد؟ اسکارلت نمی دانست که این موضوع بسیار مورد علاقه اشلی است. صحبت های اشلی خیلی طولانی بود بارها می خندید و صحبت را همچنان ادامه می داد خیلی بیشتر از آنچه که اسکارلت قبلا از او به یاد داشت با همه اینها چنین می نمود که کم حرف زده است. داستان های خنده آوری تعریف می کرد درباره دوستان و سربازان، و از سرگرمی هایی سخن می گفت که برای خودشان درست می کردند تا گرسنگی را در آن راه پیمایی های طولانی، در باران های سهمگین فراموش کنند و تعریف می کرد که چطور ژنرال لی هنگامی که در عقب نشینی با آنها همراه شد نگاهی دقیق به سرتاپای آنها انداخت و گفت:" شما آقایان از واحد جورجیا هستید؟ راستی که بدون شما سربازان جورجیایی کاری از ما ساخته نیست!"

به نظر اسکارلت چنین به نظر می رسید که اشلی مثل آدم های تبدار حرف می زند تا مانع سوالاتی شود که میلی به پاسخ آنها نداشت. اسکارلت متوجه همه چیز بود. نگاه های غمدیده و اندوهگین او با نگاه های تردید آمیز پدرش تلاقی کرد و پیرمرد سرش را پایین انداخت و اسکارلت فهمید که اشلی غمی گرانبار را بر دل جمل می کند که نمی خواهد آن را برای کسی تعریف کند ولی این هم به زودی از یادش رفت زیرا در ذهنش جایی برای این حرفها نبود فقط در پی فرصتی بود که بتواند با اشلی تنها باشد و شادی های خود ر با او تقسیم کند.

این امید آنقدر ادامه یافت تا بالاخره آنان که دور آتش گردآمده بودند و به سخنان او گوش می دادند به خمیازه افتادند و آقای ویلکز و دخترانش خداحافظی کردند و به هتل رفتند. وآنگاه اشلی و ملانی و پیتی پات و اسکارلت از پله ها بالا می رفتند و عمو پیتر چراغ می کشید ناگهان سرمایی بر روح اسکارلت فرو افتاد. تا آن لحظه که در سرسرای بالا ایستاده بودند اشلی مال او بود، فقط مال او، اگر چه از صبح لحظه ای با او تنها نبود اما حالا داشت شب بخیر می گفت از اینکه گونه های ملانی گل انداخته بود به خود می لرزید. چشمان ملانی ترسیده از هجوم حس و عاطفه به فرش دوخته شده بود، بطور محجوبانه ای شاد بنظر می رسید. حتی وقتی اشلی در اتاق خواب را گشود نگاه خود را تغییر نداد و همانطور که سرش پایین بود به دنبال او به درون اتاق خزید. اشلی به سرعت شب بخیر گفت و اصلا نگاهی هم به اسکارلت نینداخت.

romangram.com | @romangraam