#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_191
وقتی هیجان بازگشت به خانه پایان یافت ملانی گفت:" عزیزم چقدر شبیه آدم های بی سرو پا شده ای؟ لباست را کی وصله پینه کرده، چرا این همه وصله های آبی داره؟"
اشلی گفت:" تازه من خودم فکر می کردم لباسم خیلی قشنگه. فقط کافیه منو با اون رجاله هایی که اون ور نشستن مقایسه کنی اونوقت می فهمی که من چقدر مرتبم. این یونیفرم رو موس ( Mose) وصله کرده و من فکر می کنم خیلی خوب از عهده بر آمده چون قبل از جنگ اصلا نمی دونست سوزن چی هست! و اما درباره وصله ها خب اگر تو بودی چه می کردی؟ لباستو ول می کردی پاره بمونه یا از یونیفرم یانکیها استفاده می کردی؟ و اما اینکه آدم بی سرو پایی شدم برو خداروشکر کن که زنده برگشتم و تازه چکمه هم دارم پابرهنه نیستم. هفته پیش چکمه قدیمی من به کلی از بین رفت و اگر شانس با من نبود و دوتا یانکی رو با تیر نمی زدم باید پارچه به پام می بستم چکمه یکی از اونا کاملا اندازه ام بود"
پاهای دراز خود را نشان داد تا همه چکمه هایش را ببینند و تحسین کنند.
کید گفت:" وچکمه اون یکی هم اندازه پای من نیست دو شماره کوچکتره و دارم از درد میمیرم ولی می خوام همینجوری برم خونه"
تونی فونتین گفت:" اونوقت این خوک خودپرست حاضر نیست این چکمه تنگ رو که داره پاش رو اذیت می کنه به یکی از ما بده. من مطمئنم که اندازه پای کوچک و اشرافی خودمه. من خجالت می کشم با این کفش های کثافت برم پیش مادر. قبل از جنگ اون حتی اجازه نمی داد یکی از سیاهامون از این جور کفش ها بپوشه" آلکس درحالی که به چکمه های وید نگاه می کرد گفت:" غصه نخور وقتی با قطار داریم میریم خونه از پاش درمیاریم من ازماما زیاد خجالت نمی کشم اما نمی خوام دیمیتی مونرو ( Dimity Munroe) منو با این کفش های سوراخ ببینه با این شست پام که بیرونه"
تونی غرشی به برادر کرد و گفت:" این چکمه ها مال خودمه من اول گفتم"
و ملانی که می ترسید دو برادر ناگهان به جان هم بیفتند و خانه را بهم بریزند موضوع دیگری را پیش کشید. اشلی درحالی که دستی به ته ریشش می کشید گفت:" می خواستم ریش های بلندم رو نشونتون بدم دخترا ریش قشنگی بود حتی جب استوارت ( James Ewell Brown Stuart) {پاورقی: معروف به Jab
(1833-1864) افسر سوار ارتش جنوب اهل ویرجینیا در 1854 از وست پوینت فارغ التحصیل شد هنگام شروع جنگ های انفصال به واحد سوار پیوست و در اولین نبرد بال ون شرکت کرد و به درجه ژنرالی رسید در جنگ های هفت روزه به فرماندهی واحد سوار ارتش شمال ویرجینیا منصوب شد در اکتبر 1862 به واحدهای تحت فرماندهی ژنرال مک کلان حمله برد و آنها را تارو مارنمود و جنوب پنسیلوانیا را مسخر کرد در نبرد فردریکزبورگ به او لقب " چشمان ارتش" دادند و بعد از کشته شدن جکسون دیوار سنگی به فرماندهی واحد دوم سوار در چانسلورزویل گمارده شد. در 1964 مامور دفاع از ریچموند بود و در همین مکان در نبرد با واحد سوار نیروهای ژنرال فیلیپ شریدان کشته شد. - م} و ناتان بدفورد فورست هم ریششون به قشنگی مال من نبود. ولی وقتی که به ریچموند رسیدیم این دوتا حرومزاده" به فونتین ها اشاره کرد، " تصمیم گرفتن ریششون رو بزنن پس من هم دیگه نباید ریش داشته باشم اونوقت منو خوابوندن و ریشمو زدن متعجبم از اینکه سرمو نبردین. سبیل هایم هم در خطر بود ولی اوان ( Evan) و کید پا درمیونی کردن"
آلکس گفت:" باور کنین خانم ویلکز! باید از من تشکر کنین وگرنه با این ریش نمی شناختینش تو خونه راهش نمی دادین. در حقیقت با این کارمون ازش تشکر کردیم که مارو از دست دژبانی که می خواست مارو بندازه زندان نجات داد اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی سبیل هات رو هم همین الان میزنیم"
ملانی بازوی اشلی را چسبید و با چشمان نگران به پسرها نگاه کرد آن دوسرباز اصلا حالت خشنی نداشتند. ملانی گفت:" نه متشکرم! فکر می کنم همینجوری که هست خیلی قشنگه"
برادران فونتین نگاهی بهم انداختند و آلکس گفت:" عشق یعنی این..."
romangram.com | @romangraam