#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_190


اسکارلت که برای اولین بار بعد از دوسال اورا می دید از شدت هیجان هراسی بر او غالب آمده بود. آن روز که در دوازده بلوط شاهد ازدواج آنان بود فکر می کرد که اشلی بیش از عشق یک عاشق شکسته دل دوست نخواهد داشت. ولی اکنون احساس گذشته اش شبیه به کودکی بود که از اسباب بازی خود سیر شده است. در این هجران طولانی احساسش تندتر و تیزتر شده بود آنقدر توان یافته بود که این جرات را در خود می دید که دوباره کلام عاشقانه بر زبان آورد.

این اشلی ویلکز در لباس نظامی کثیف و رنگ و رو رفته مردی که موهای بورش از آفتاب تابستان بی رنگ شده بود با آن جوان رویا زده و بی خیالی که قبل از جنگ دوست می داشت بسیار تفاوت کرده بود. ولی باز هم هزاران بار بیش از دوران دوشیزگی اورا به لرزه می انداخت. پوستش تیره و اندامش لاغر شده بود درحالی که در گذشته متناسب می نمود سبیل های طلایی بلندش چون افراد سوارنظام از دو طرف دهانش فرو افتاده بود و این تنها چیزی بود که به او رنگ و روی یک سرباز واقعی می داد.

در آن یونیفرم کهنه مثل نظامیان راست و کشیده می ایستاد و طپانچه ای در کیف کهنه داشت و شمشیرش در غلافی فرسوده به چکمه هایش می خورد روی مهمیز کهنه اش این عبارت خوانده می شد - سرگرد اشلی ویلکز،سی، اس. آ { مخفف " ارتش کنفدراسیون جنوب" - م} عادت فرماندهی در اومشاهده می شد کیفیتی از وقار و اعتماد بنفس و خطوطی درشت که چهره اش را عبوس نشان می داد حالت تازه و عجیبی در شانه های مربع شکل و راستش داشت ولی چشمان روشن و شیشه ای اش همان درخشش دیده می شد. آن رفتار آرام و آزادمنشانه و رویا زده گذشته اکنون به رفتار گربه ای شکارچی آماده و هوشیار بدل شده بود. مثل ویولونی بود که سیم هایش را زیاد کشیده باشند.

نوعی نگاه چون پارچه ای تافته از رنج بسیار و رویاهای سرگردان از چشمانش بیرون می ریخت صورتش آفتاب سوخته و پوستش در اطراف گونه ها کشیده و صاف بود همان چهره جذاب اشلی خودش بود ولی با تغییر بسیار.

اسکارلت تصمیم گرفته بود کریسمس را در تارا بگذراند ولی حالا دیگر بعد از تلگراف ورود اشلی هیچ قدرتی روی زمین و حتی دستورهای مستقیم و اکید الن افسرده برای سفر به تارا نمی توانست اورا از آتلانتا بیرون بکشد. اگر اشلی تصمیم می گرفت که به دوازده بلوط برود آنوقت او هم به تارا می رفت تا نزدیک او باشد؛ ولی اشلی به خانواده اش نوشته بود که برای دیدار او به آتلانتا بیایند به این ترتیب آقای ویلکز هانی و ایندیا در راه آتلانتا بودند .بعد از این دوسال طولانی، به تارا برود و از دیدار او محروم شود؟ از شنیدن صدای دلنواز او محروم شود؟ برود و آن چشمانی را که می دانست هنوز اورا از یاد نبرده نبیند؟ هرگز! حتی به خاطر تمان مادران دنیا.

چهار روز قبل از کریسمس اشلی همراه گروهی که آنان نیز مرخصی داشتند به آتلانتا رسیدند. گروهی درمانده غمگین خسته و ویران یادگار نبرد سهمگین گنیس برگ. کید کالورت در میان آنان بود جوانی زرد و اندوهگین که دائما سرفه می کرد. دوتا از پسرهای مونرو هم همراهش بودند و خوشحال بودند چون این اولین مرخصی آنان از 1861 بود. و آلکس و تونی فونتین هردوسیاه مست و ماجراجو.این گروه مجبور بودند برای رفتن به خانه دو ساعت منتظر قطار بمانند و اشلی همه انها را به منزل عمه پیتی آورد تا از درگیری و کتک کاری آنها با این و آن جلوگیری کرده باشد.

دوبرادر آلکس و تونی فونتین وقتی چشمشان به عمه پیتی افتاد اورا بغل کردند و بوسیدند و جملات تملق آمیز گفتند. کید که این منظره را می دید گفت:" فکر می کنین این دوتا به قدر کافی در ویرجینیا جنگیدن. خیر اینطور نیست هنوز خسته نشدن از وقتی که به ریچموند رسیدیم دائما به این و اون پریدن و مرافعه راه انداختن دژبان اونارو گرفت و اگه به خاطر زبون چرب و نرم اشلی نبود کریسمس رو تو زندون بودن."

ولی اسکارلت به این حرفها اصلا گوش نمی داد کنار اشلی در همان اتاق نشسته بود و از خود بی خود شده بود. در این دوسال هیچ وقت فکر نکرده بود که ممکن است مردان جذاب دیگری هم پیدا شوند. تا وقتیکه اشلی در این دنیا بود چه کسی جرات داشت با او نرد عشق ببازد؟ او دوباره در خانه بود. بازگشته بود و فقط به اندازه پهنای قالیچه با او فاصله داشت وقتی اورا می دید که ملانی را دربرگرفته و خواهرانش هانی و ایندیا به شانه هایش آویخته اند فکر می کرد که هم اکنون تمام توانش همراه با اشک از چشمانش خارج می شود. اگر او هم می توانست چون انان به اودرآویزد! اگر فقط یک بار چند دقیقه دستش را لمس کند و مطمئن شود که اینجاست! اگر می توانست دستش را در دست بگیرد و دستمال اورا قرض کند تا اشک های شادی را از چشمان خود پاک کند! ملانی تمام این کارها را می کرد و هیچ شرمی نداشت. با شادی فراوان بازو در بازوی شوهرش انداخته بود و اورا ستایش می کرد و به اوخیره مانده بود لبخندی بر لب و اشکی در چشم. و اسکارلت هم آنقدر خوش بود که حسادت را از یاد برده بود. اشلی بالاخره برگشته بود!

از لحظه ای که اشلی او را بوسیده بود همانطور نشسته دستش را زیرچانه گذاشته و در رویا خود فرو رفته بود. اختیاری ازخود نداشت اورا می نگریست و لبخند می زد اشلی اول ملانی را در آغوش گرفته و ملانی های های می گریست و اشلی اورا محکم تر در بغل گرفته بود. بعد هانی و ایندیا خود را به او آویختند و سعی کردند اورا از میان بازوان ملانی بیرون بکشند. و بعد پدرش را بوسیده بود با آغوشی گرم و پرمحبت و عمه پیتی را که با پاهای کوچکش همینطور در اطراف او جست و خیز می کرد. بعد اسکارلت را دید که درمیان جوانان دیگر محاصره شده بود و سعی می کرد خود را از شرشان خلاص کند. عمه پیتی گفت:" اوه اسکارلت دختر خوشگل خوشگل ترین دخترا!" و گونه اش را بوسید.

هرچه را که اسکارلت برای خوش آمدگویی آماده کرده بود ناگهان از یادش پرید. ساعتها بعد وقتی یادش آمد که اشلی شور و اشتیاقی نشان نداده با آرزویی تب آلود در این رویا فرو رفت که اگر با هم تنها بودند حتما اشلی شوق نشان می داد و عشق آسمانی خود را به نمایش می گذاشت این آرزوهای پر تب و تاب او را شاد می کرد و مطمئن می ساخت که اشلی این کار را حتما خواهد کرد. هنوز یک هفته باقی است. هنوز هم دیر نشده در این مدت فرصت دارد که دل از او برباید و وقتی تنها شدند بگوید:" یادت هست روزهایی را که با هم به سواری می رفتیم؟ یادت هست که باهم در ایوان تارا می نشستیم و تو آن شعر زیبا را می خواندی؟ ( خدایا اسم آن شعر چه بود؟ حالا هرچه بود ولش کن) یادت می آید آنروز که پای من پیچید و درد گرفت و تو مرا بغل کردی و همانطور که در تاریک و روشن غروب به خانه آوردی؟"

اوه چقدر چیز یادش می آمد که با " یادت هست" شروع می شد خاطراتی خوب و شیرین که اورا به ان روزهای دوستداشتنی پیوند می زد و ایام بی خیالی و لذت های کودکی را زنده می کرد خاطراتی بود که قبل از ورود ملانی هامیلتون فقط به آن دو تعلق داشت و همانطور که حرف می زد و این خاطرات را مرور می کرد می توانست به چشمانش بنگرد و آن هیجانات گریزنده را از آنها بخواند. نشانه هایی را بیابد که به او ثابت کند علی رغم محبتهای شوهرانه ای که به ملانی هامیلتون ابراز می کند هنوز عشقی قوی و پرشور چون روزهای اول روز جشن دوازده بلوط در او وجود دارد هنوز در این مورد فکر نکرده بود که اگر اشلی هم به عشق او پاسخ دهد و علاقه خود را ابراز کند آنوقت چه خواهد کرد چه باید بکند؟ فعلا تا همینجا برایش کافی بود اشلی هنوز به او توجه داشت... آری می توانست صبر کند. می توانست به ملانی اجازه دهد که ساعت های خوشی داشته باشد به بازویش بیاوزد و بگرید نوبت او هم خواهد رسید. از این ها گذشته دختری چون ملانی از عشق چه می داند؟

romangram.com | @romangraam