#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_189


اسکارلت حالت تمسخری در دل احساس کرد ولی بسیار به خود فشار آورد تا آشکار نکند.

ملانی ادامه داد:" اگه اراده خدا این باشه که اشلی رو ببره منم تسلیمم... فکر می کنم بتونم تحمل کنم گرچه اگه اشلی بمیره منم دیگه نمی خوام زنده باشم. ولی خدا به من قدرت تحمل میده اینو دیگه نمی تونم تحمل کنم که او بره بدون اینکه یادگاری از خودش برای من بذاره تا لااقل راحتی خیال من و تسلای روح من باشه. اوه اسکارلت تو چه خوشبختی! اگرچه چارلی رو از دست دادی اما از او پسرش داری و اگه اشلی کشته شده باشه من هیچ چیز نخواهم داشت. اسکارلت منوببخش. ولی گاهی من به تو حسودیم میشه"

اسکارلت فریاد زد:" به من حسودی می کنی؟" احساس گناه می کرد.

" چون تو یک پسر داری و من ندارم. گاهی وانمود می کردم که وید پسر من است چون از نداشتن بچه احساس ناراحتی می کردم."

اسکارلت زیرلب با خود گفت:" چرت و پرت میگه!" نگاه تندی به ملانی اندخت . با چهره ای غم زده ملی همچنان می دوخت ممکن بود عاشق بچه دار شدن باشد ولی جثه نحیف و لاغرش اجازه پرورش آن را نمی داد اندامش فقط کمی از اندام یک دختر دوازده ساله بزرگتر می نمود. تهی گاهی باریک وسینه ای صاف داشت.

آرزوی داشتن چه از جانب ملانی در نظر اسکارلت آرزوی ابلهانه ای بود به قدری افکارش مغشوش بود که تحلیلی برای آنها نداشت. اگر ملانی از اشلی صاحب فرزند می شد مثل این بود که چیزی از اسکارلت می گرفتند و به ملانی می دادند چیزی که مال خودش بود.

" منو ببخش از چیزی که درمورد وید گفتم. تو خودت خوب می دونی که چقدر دوستش دارم. اوقاتت از دست من تلخه ها؟"

اسکارلت گفت:" چه حرفها می زنی. بلند شو برو تو ایوون ببین فیل چشه. داره گریه می کنه"

فصل پانزدهم



ارتش جنوب به عقب رانده شدو به سوی ویرجینیا عقب نشست و به قرارگاه زمستانی راپیدان ( Rapidan) رسید - یک ارتش خسته واز هم پاشیده که از گتیس برگ باز می گشت - و چون کریسمس نزدیک بود اشلی برای تعطیلات به خانه بازگشت.

romangram.com | @romangraam