#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_188
دوباره همان لبخند قدیمی چهره اش را پوشاند دیگر آن سختی و شدت درآن دیده نمیشد به احترام اسکارلت کلاه پهن پانامایی خود را از سر برداشت.
" خداحافظ میرم دکتر مید رو پیدا کنم. فکر می کنم با گفتن این خبر دشمنیش با من کمتر بشه. اما بعد شاید دوباره نفرت به سراغش بیاد که چرا آدم بد مثل من خبر مرگ پسر قهرمانش رو آورده"
اسکارلت خانم پیتی پات را به بستر برد و پریسی و کوکی را مامور مراقبت از او کرد و خود به سرعت به منزل دکتر مید رفت. خانم مید همراه پسرش فیل در طبقه بالا استراحت می کرد و به انتظار بازگشت شوهرش بود. ملانی هم کنارش بود و با همسایگانی که برای تسلیت آمده بودند صحبت می کرد و مشغول اندازه کردن لباس سیاهی بود که خانم السینگ برای خانم مید فرستاده بود. از تمام خانه بوی اسید و رنگ بلند بود. آشپز خانم مید داشت همه لباسهای اورا به رنگ سیاه درمی آورد. اسکارلت به آرامی پرسید:" حالش چطوره؟"
ملانی گفت:" گریه نمی کنه. حتی یک قطره اشک هم از چشمهایش نیومده. وقتی زنی نتونه گریه کنه خیلی وحشتناکه. من نمی دونم مردها چطور می تونن بدون گریه این چیزها رو تحمل کنن. فکر می کنم چون اونا قوی تر و شجاع تر از زن ها هستن. میگه می خواد خودش به پنسیلوانیا و جسد پسرش رو بیاره چون دکتر نمی تونه بیمارستان رو ول کنه"
" اینکه خیلی براش سخته فیل نمی تونه بره؟"
" می ترسه اگه این پسر از جلوی چشمش دور بشه فورا توی ارتش ثبت نام کنه. می دونی که حالا دیگه بزرگ شده شونزده سالشه و ارتش شونزده ساله ها رو قبول می کنه"
همسایه ها یکی یکی اتاق را ترک می کردند. حضور داشته باشند فقط اسکارلت و ملانی در طبقه پایین ماندند تا به کار خیاطی ادامه دهند غم شدیدی ملانی را در خود فرو برده بودند و سعی داشت پنهان کند ولی گاهی قطره اشکی از گوشه چشمانش روی لباس می چکید در این خیال بود که با آن جنگ شدیدی که در جبهه اتفاق افتاده شاید اشلی هم مرده باشد. اسکارلت هم به شدت احساس ناراحتی می کرد.نمی دانست آن روز وحشتناک را که رت به او گفته برزبان بیاورد و بار خود را سبک کند یا آن فقط برای خودش نگه دارد. سرانجام تصمیم گرفت ساکت بماند. مغشوش تر کردن ذهن ملانی درباره اشلی فایده ای نداشت و نمی خواست ملانی به علت ناراحتی او درباره اشلی پی ببرد. چه خوب شد که ملانی و عمه پیتی آن روز صبح متوجه نگرانی اش نشدند.
سکوتی سنگین فرو افتاده بود و کار دوخت و دوز ادامه داشت. مدتی بعد از بیرون صدایی برآمد. آن دو برخاستند و پرده را کنار زدند دکتر مید داشت از اسب پیاده می شد شانه هایش فرو افتاده و سرش خمیده بود آنقدر که ریش خاکستری اش با سینه تماس داشت. آهسته به درون آمد و کیف و کلاهش را روی میز گذاشت و دو دختر را بوسید آنوقت با خستگی و زحمت بسیار از پله ها بالا رفت. لحظه ای بعد فیلیپ به سرسرا آمد و مغموم در گوشه ای نشست و سرش را میان دو دست گرفت و به فکر فرو رفت.
ملانی آهی کشید و گفت:" مثل اینکه خیلی ناراحته چون نذاشتن بره به جبهه با یانکی ها بجنگه تازه شاید شانزده سالش هم نشده باشه اوه اسکارلت چقدر خوبه که آدم پسری مثل اون داشته باشه"
" و کشته بشه؟" اسکارلت در همان لحظه به دارسی فکر می کرد.
ملانی گفت:" خیلی بهتره که آدم پسرش تو جنگ کشته بشه تا اصلا پسر نداشته باشه شاید تو درست نمی تونی بفهمی من چی می گم. تو پسری مثل وید داری اما من که هنوز بچه ای ندارم... اوه اسکارلت خیلی دلم می خواد بچه داشته باشم. می دونم که تو فکر می کنی من چقدر کار بدی می کنم که این چیزها رو می گم ولی این حقیقت داره هر زنی بچه می خواد خودت که می دونی"
romangram.com | @romangraam