#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_187
" خدای من! کالورت - یفورد، ستوان" ریف! ناگان خاطرات دور را در نظر آورد یادش آمد که با ریفور کالورت روزی در تپه ها گردش می کرد آنقدر گرسنه بودند که تا خانه دویدند هردو از تاریکی هوا وحشت داشتند.
" فونتین - جوزف سرباز وظیفه " جو کوچولوی بد اخلاق و سالی حالا بچه او را در شکم داشت!
" مونرو- لایت سروان" لیف نامزد کاتلین کالورت بود. بیچاره کاتلین. هم برادرش را از دست داده هم نامزدش را. ولی بدبختی سالی بیشتر بود.. یک برادر و یک شوهر.
آه چه وحشتناک! می ترسید فهرست را بخواند عمه پیتی هنوز در حالت غش درحالی که روی شانه اسکارلت افتاده بود آه می کشید. اسکارلت خود را در گوشه درشکه فرو برد و دوباره فهرست را خواند.
چی خدایا! تارلتون و تارلتون، بازهم تارلتون. سه اسم. نه باید در چاپ اشتباه شده باشد. ولی نه اشتباهی در کار نبود. خودشان بودند. " تارلتون - برنتون، ستوان" ، " تارلتون - استوارت، گروهبان" ، " تارلتون - توماس ، سرباز وظیفه" و بوید هم در اولین سال جنگ کشته شده بود و یک جایی در ویرجینیا دفن شده بود خدا می داند کجا! همه پسرهای تارلتون کشته شده بودند. تام و دوقلوهای لنگ دراز تنبل با آن شایعه پراکنی هاو استعداد شگرفشان در شوخی و بوید که استاد رقص بود و زبانی چون نیش زنبور داشت همه رفته بودند آه خدایا چه وحشتناک!
دیگر نتوانست بخواند. نمی دانست از آن پسرها که با آنها بزرگ شده بود، رقصیده بود و معاشرت کرده بود بازهم کسی در این فهرست هست؟ کاش می توانست فریاد بزند کاش می توانست کاری کند که این پنجه های آهنین که گلویش را می فشرد برای لحظه ای او را راحت می کردند.
رت گفت:" متاسفم اسکارلت" سرش را بلند کرد و رت را نگریست. فراموش کرده بود که او هنوز آنجاست." خیلی از دوستانت کشته شدن؟" سرش را تکان داد سعی کرد سخن بگوید:" درناحیه ما تقریبا همه خانواده ها الان عزادار و همه... همه برادران تارلتون"
چهره رت آرام بود ولی اثری از غم در آن دیده نمی شد دیگر آن برق تحقیر و غرور در چشمانش مشاهده نمی شد. آرام گفت:" هنوز تمام نشده بازهم ادامه داره این تازه فهرست اوله و کامل نیست لیست بلند بالایی هم فردا پخش میشه" صدایش را پایین آورد تا کسانی که نزدیک درشکه بودند نشوند:" اسکارلت ژنرال لی باید شکست خورده باشه. در سرفرماندهی شنیدم که به طرف مری لند عقب نشینی کرده"
اسکارلت نگاه غضبناکی به رت انداخت اما خشمش به خاطر شکست لی نبود. فکر فهرست دراز فردا بود! فردا. فکر فردا را نکرده بود. چقدر خوشحال بود که اسم اشلی را ندیده بود ولی. فردا! شاید همین الان او مرده باشد. آنوقت این خبر را فردا یا فرداهای دیگر به او بدهند.
" اوه رت این جنگ برای چیه؟ آیا بهتر نبود یانکی ها پول می دادند و این سیاها رو می خریدن و آزاد می کردن؟ ما حتی می تونستیم سیاه ها رو مجانی بدیم اصلا ولشون کنیم برن. بهتر از این جنگ بود"
" موضوع سیاه ها نیست اسکارلت اینا هم بهانه اس. جنگ همیشه هست چون انسان جنگ رو دوست داره زن ها از جنگ خوششون نمیاد ولی مردها چرا... بله مردها بعد از زن به جنگ بیشتر از همه چیز علاقه دارن"
romangram.com | @romangraam