#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_186


ناگهان ناله ضعیفی به گوشش رسید برگشت و فانی السینگ را دید که سر را روی سینه مادرش گذاشته می گرید. لبهای باریک خانم السینگ می لرزید.فهرستی از کشته شدگان کف درشکه بود آهسته به درشکه چی گفت:" زود برو خونه" اسکارلت سریعا نگاهی به فهرست انداخت نام هیواالسینگ را نیافت. پس حتما محبوب فانی، کسی که اورا دوست دارد کشته شده است. جمعیت در سکوت و دلسوزی راه را برای گذر درشکه السینگ ها باز کرد به دنبال آن گاری دختران مک لور که مادیانی را می کشیدند گذشت. خانم فیت خود با خشم درشکه را می راند صورتش چون صخره می نمود؛ لبهایش را به شدت گاز می گرفت. خانم هوپ که گرد مرگ بر چهره اش دیده می شد صاف کنارش نشسته بود و دامن خواهرش را در مشت می فشرد. آنان بیشتر به زنان سالخورده شباهت داشتند برادر کوچکشان دالاس را چون جان عزیز می داشتند تنها خویشاوندشان بود. دالاس دیگر زنده نبود. غم بی کسی از صورتشان می ریخت.

می بل در حالی که صدایش از شادی می لرزید فریاد زد:" ملی! ملی! زنه زنده اس! اشلی هم همینجور! اوه خدایا شکرت!" شال از شانه اش فرو افتاده بود و ظاهرش رقت انگیز شده بود. برای لحظه ای او و مادرش خانم مری ودر متوجه نبودند داشتند همینطور یکسره حرف می زدند " اوه خانم مید! رنه..." صدایش یک مرتبه عوض شد آرامتر شد:" ملی ببین!... خانم مید خواهش می کنم دارسی که...؟"

خانم مید سرش را پایین انداخته بود وقتی صدایش کردند اصلا متوجه نشد اما چهره فیل کوچک چون کتاب بازی بود که همه می توانستند بخوانند.

ناامیدانه و درمانده می گفت:" مادر مادر با تو هستن" خانم مید نگاهش را بالا آورد و چشمش به ملانی افتاد.

گفت:" دیگه به چکمه احتیاجی نداره"

فریاد ملی که در واقع ضجه ای بیش نبود و با گریه می گفت:" اوه خدایا!" عمه پیتی رابه شانه اسکارلت تکیه داد و از درشکه پایین پرید و با عجله خودش را به آنها رساند.

فیل با زبان بچگانه خود سعی داشت مادرش را تسلی بدهد " مادر تو هنوز منو داری اگه اجازه بدی میرم وهمه یانگی ها رو می کشم..."

خانم مید اورا چنان محکم بغل کرد که گویی نمی خواست لحظه ای از کنارش دور شود:" نه!" اشک از دیدگانش فرو ریخت. ملانی سعی داشت فیل را ساکت کند.

" فیل لطفا دهنتو ببند" از درشکه بالا رفت و اورا در آغوش گرفت:" فکر نکن که اگه بری و تیر بخوری به مادرت کمک کردی چه مزخرفاتی. ما روببر خونه زود باش"

فیل افسار درشکه را به دست گرفت . ملانی به اسکارلت گفت:" عمه پیتی رو ببرد خونه و زود بیا منطل دکتر مید. سروان باتلر ممکنه شما به دکتر خبر بدین؟ اون الان تو بیمارستانه!"

درشکه راه خود را ازمیان آن جمعیت انبوه گشود هرکس داشت به سرنوشت و زندگ خود فکر می کرد عده ای اشک شادی می ریختند و کسانی هم بودند که گویی ضربه ای مهلک و مرگبار به سرشان وارد شده است گیج و مبهوت وبی حرکت بودند چمان اسکارلت دوباره فهرست را می کاوید دنبال نام های آشنا می گشت اوه عجب فهرست بلند بالایی ! آتلانتا و جورجیا چقدر کشته داده بود.

romangram.com | @romangraam