#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_184


در تمام شهر آتلانتا خانه ای نبود که پسری شوهری برادری یا پدری به جنگ نرفته باشد گویا همه منتظر بودند که بشنوند مرگ بر خانه آنان هم فرود آمده است. در انتظار مرگ بودند. منتظر خبر شکست نبودند. این فکر را از سر بدر کرده بودند. مردانشان ممکن بود مرده باشند شاید همین حالا در تپه های آفتابی و پرعلف پنسیلوانیا. اگر ارتش جنوب شکست خورده و نابود شده بود آن عقیده و مرام آن حس وطن خواهی هنوز زنده بود و نفس می کشید.

هزاران جوان کشته می شدند ولی جنوب باز حاضر بود مانند آتشی که از دهان اژدها خارج می شود سرباز روانه جنگ کند. سربازان تازه نفس در لباسهای خاکستری و کرم از زمین بیرون می جستند و جای کشته شدن را می گرفتند این مردان از کجا می آمدند هیچ کس نمی دانست. چیزی که می دانستند و مطمئن بودند این بود که خداوندی انتقام جو در آن بالا نشسته است ولی معجزه گر بزرگی است وارتش جنوب پایدار و شکست ناپذیر



* * *



اسکارلت، ملانی و خانم پیتی پات در برابر اداره روزنامه دیلی اگزامینر ( adaily Examiner)توی درشکه نشسته بودند دست اسکارلت طوری از ترس تکان می خورد که چتر را نیز به لرزه می انداخت و عمه پیتی مثل خرگوش وشحت زده ای به خود می لرزید و بینی خود را بالا و پایین می برد. ملانی چون جسمه ای سنگی ساکت بود. چشمانش با گذر لحظات تیره تر و خیره تر می شد. هر یکی دو ساعت یک بار شیشه دوا را بیرون می آورد بو می کرد و به عمه پیتی می داد و کلماتی نامفهوم بر زبان می آورد. برای اولین بار با لحنی آمرانه توام با مهربانی به عمه پیتی گفت:

- عمه جون اگه حالت خوب نیست بگیر و بو کن. بهت بگم اگه بخوای غش کنی باید همون جور به حال غش بمونی تا عمو پیتر بیاد و تورو ببره خونه چون من می خوام همینجا بمونم تا خبری راجع به ... تا خبری بگیرم و نمی ذارم اسکارلت هم منو تنها بذاره."

اسکارلت قصد ترک کردن آن محل را نداشت و نمی خواست قبل از اینکه خبری از اشلی بگیرد به خانه برود. اگر حتی پیتی پات هم می مرد آنجا را ترک نمی کرد اشلی جایی داشت می لنگید شاید هم مرده بود. و اداره روزنامه تنهایی جایی بود که می توانست این اخبار را بگیرد.

به جمعیت نگاهی انداخت دوستان و همسایگان را می دید همسر دکتر مید با کلاه لبه پهنش به بازوی پسر پانزده ساله اس فیل تکیه داده بود. دخترهای مک لور همه نگران بودند و سعی می کردند لرزشهای لب را با فشار دندان پنهان کنند. خانم السینگ مثل مادرهای یونان باستان ایستاده بود و به تارهای گیسوی سفیدش که از زیرکلاه گیس بیرون زده بود اصلا اهمیت نمی داد و نگرانی خود را اگر می توانست پنهان نگه می داشت. فانی السینگ هم از ترس رنگ به چهره نداشت مثل ارواح شده بود ( این ترس شاید به خاطر برادرش هیو نبود احتمالا دلداری در میدان جنگ داشت کسی چه می دانست) خانم مری ودر در درشکه نشسته بود و آرام روی دستهای می بل می زد. می بل حامله بود. با آن وضع رقت بار شالی را با کمال دقت دور خودش پیچیده بود و معلوم نبود چرا عمدا اظهار ناراحتی می کند تا حالا کسی نشنیده بود که سربازان فرانسوی در جبهه پنسیلوانیا باشند، احتمالا همین الان آن زوآه کوچک اندام یک جایی در ریچموند سالم و سرحال بود.

ناگهان جنبشی در جمعیت پیدا شد. عده ای که ایستاده بودند راه گشودند تا اسب سروان باتلر عبور کند. او یکراست به طرف درشکه عمه پیتی رفت. اسکارلت با دیدن او با خود فکر کرد: باید خیلی جرات داشته باشد که در چنین موقعی اینجا بیاید مردی به بدنامی او آن هم بدون لباس نظامی ممکن است مردم بریزند سرش و تکه تکه اش کنند همچنان که نزدیکتر می آمد اسکارلت باز فکر کرد شاید خودش اختیار از کف بدهد و به طرف او حمله کند این مرد چطور جرات می کند با این سرو وضع مرتب و چکمه های براق و این لباس کتان سفید خونسرد و بی اعتنا سیگار گران قیمتی به لب بگذارد و میان این مردم پیدا شود. آن هم وقتی که اشلی و جوان های دیگر دارند با یانکی ها می جنگند پابرهنه، تشنه در گرما، گرسنه، با شکم های مریض.

همچنان که رت از آن راه باریک می گذشت نگاه های تلخ به سوی او روان می شد. پیرمردها زیرلب فحش میدادند و مادام مری ودر که از هیچ چیز نمی ترسید رو درشکه ایستاد و با صدای بلند گفت:" قاچاقچی!" این کلمه به طوری با نفرت درآمیخته بود که در آن لحظه بدترین فحش ها بنظر می آمد. رت کمترین اعتنایی نکرد و هنگامی که نزدیک آمد کلاهش را برای ملانی و عمه پیتی برداشت و به سوی اسکارلت رفت کمی به جلو خم شد و گفت:" فکر نمی کنی که حالا موقع مناسبی باشه که دکتر مید دوباره درباره پیروزی جنوبی ها داد سخن بده؟"

romangram.com | @romangraam