#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_183
اینک اخبار جسته و گریخته ای می رسید رابرت لی فرمان داده بود که کسی حق ندارد به ساکنان شمال تعرض کند گفته بود ارتش جنوب برای تامین نیازهای خود به ساکنان ایالت های شمالی پول خواهد پرداخت؛ ساکنان غیرنظامی همه در امانند و هرکس کوچکترین ظلمی روا دارد اعدام خواهد شد. این فرمانها موجب عصیان مردم جنوب می شد و مقام و محبوبیت این سردار بزرگ به خطر می افتاد چرا سربازان محنت کشیده جنوب باید پول جیب خود را به جیب کاسب های شمالی بریزند؟ آیا ژنرال لی نمی تواند این حقیقت را درک کند؟ چطور نمی فهمد که جنگاوران جنوبی اغلب گرسنه بی لباس و بی اسبند؟
یادداشتی که دارسی مید با عجله به پدرش دکتر مید نوشته بود تنها خبر دست اولی بود که در آن روزهای جولای به آتلانتا واصل شده بود. این یادداشت دست به دست می گشت و همه برای هم تعریف می کردند.
" پدر می توانی یک جفت چکمه برایم بفرستی؟ الان دوهفته است که پابرهنه ام و هیچ امیدی ندارم که بتوانم یک جفت تهیه کنم. اگر پایم اینقدر بزرگ نبود لااقل می توانستم مثل سربازهای دیگر از پای یانکیهای مرده یک جفت چکمه خوب بیرون بکشم ولی چه کنم که تا حالا نتوانسته ام یک یانکی مرده پیداکنم که پایش به بزرگی من باشد اگر توانستی برایم چکمه پیدا کنی آنها را با پست نفرست چون بالاخره در راه یکی پیدا می شود که آنها را بدزدد و من هم اصلا نمی توانم اورا ملامت کنم چکمه ها را بده دست فیل و اورا سوار قطار کن تا برایم بیاورد. بزودی برایت نامه مفصلی خواهم نوشت درحال حاضر نمی دانم چه می شود فعلا که داریم به سوی شمال می تازیم حالا در مری لند هستیم. همه می گویند داریم به سوی پنسیلوانیا پیش می رویم...
" پدر من فکر می کردم می توانیم به یانکی ها مزه زهر تلخی را که به ما دادند بچشانیم ولی ژنرال می گوید نه و من شخصا حاضرم دو سه تا خانه شمالی را آتش بزنم و بعد تیرباران شوم . پدر امروز از وسط بزرگترین مزرعه ذرتی که به عمرت دیده ای رد شدیم. ما در زمین های خودمان چنین ذرتهایی نداریم. از توچه پنهان مقداری از آن ها را چپو کردیم. خب گرسنه بودیم. البته اگر ژنرال چیزی بفهمد ناراحت می شود ولی این ذرت ها ی سبز چنان بلایی سرمان آورد که نگو همه بچه ها قبلا اسهال داشتند و این ذرتها کار را خرابتر کرد. چه بهتر که آدم با همان پاهای زخمی راه برود ولی اسهال نداشته باشد. پدر سعی کن یک جفت چکمه برایم جور کنی. من حالا سروان شده ام و یک سروان حتما باید چکمه داشته باشد حتی اگر یونیفرم و سردوشی نداشته باشد"
ارتش در پنسیلوانیا بود - این مهمتر از همه چیز بود. یک پیروزی دیگر آن وقت جنگ تمام می شد و دارسی مید می توانست هرچه چکمه می خواهد داشته باشد و جوانان به خانه باز می گشتند و همه دوباره شاد می شدند اشک از چشمان خانم مید فرو می ریخت هنگامی که سرباز جوانش به خانه باز می گشت؛ بازمی گشت که بماند.
روز سوم جولای دیگر خبری نرسید سکوت تا نیمروز چهارم ادامه داشت زیرا جنگ در خاک دشمن در جریان بود و خبرها اول باید به مری لند می رسید و از آنجا به ریچموند و سپس به آتلانتا مخابره می شد. جنگ مهیبی در پنسیلوانیا نزدیک محلی که گتیس برگ ( Battle of Gettysburg) { پاورقی: در میان جنگ های شمال و جنوب این نبرد از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. که از اول تا سوم جولای 1863 طول کشید. بعد از فتوحات برجسته ای که در مناطق جانسلورزویل و فردریکزبورگ نصیب ارتش جنوب گردید رابرت لی در راس ارتش ناحیه شمال و ویرجینا تصمیم گرفت جبهه تازه ای در خاک یانکی ها باز کند از این رو به سوی اردوگاه گنیس برگ واقع در پنسیلوانیا تاخت یکی از مقاصد اصلی تهیه سیورسات برای ارتش جنوب بود زیرا پنسیلوانیا ایالتی ثروتمند بود و می توانست آنچه را ارتش وی نیاز دارد فراهم کند. او به خوبی از نقاط ضعف ارتش و کاهش افراد آن اطلاع داشت از این رو امیدوار بود با ورود به پنسیلوانیا و تسخیر آن بتواند مقامات شمال را وادار به امضای قرارداد صلح کند. و بالاخره می خواست با این اردو کشی موفق بر ارتش ایالات شمالی که شهر ویکس برگ را در میسی سی پی در محاصره داشتند فشار وارد کند که از محاصره دست بردارند. از سوی دیگر ژنرال هوکر فرمانده ارتش پوترمارک معزول شد و به جای او ژنرال جرج مید از جانب لینکلن به فرماندهی این ارتش منصوب گردید مید مقاصد لی را دریافت و دستور داد تمام افراد تحت فرمانش از واحد های توپخانه و سوار نظام در اردوگاه گتیس برگ جمع شدند. در این جنگ که طی سه روز به گونه ای موحش و بی رحمانه ادامه داشت مواضع بسیار محکم شمال زیر آتش بی امان توپخانه جنوب قرار گرفت ولی ژنرال ها و افسران ارشد لی کاری از پیش نبردند به فرمان او ژنرال لانگ استریت به قلب اردوگاه حمله کرد و درحالی که از جانب توپخانه حمایت می شد در ساعت 1 بامداد نبرد را آغاز کرد و 15000 نفر از پیاده نظام نیز در این حمله شرکت داشتند و شجاعتهایی شگفت انگیز از خود نشان دادند با همه این کوشش ها لی کاری از پیش نبرد و روز چهارم جولای عقب نشینی به سوی ویرجینیا را آغاز کرد در این جنگ 75000 جنوبی در مقابل 100000 شمالی می جنگیدند. تلفات شمال 28000 و تلفات جنوب 30000 نفر بود این جنگ تقریبا آخرین جنگ مهم شمال و جنوب محسوب می شد و بعد از آن جنوبی ها شکست پشت شکست تحمل می کردند. -م} نام داشت درگرفته بود جنگ بزرگی که در آن تمام ارتش لی شرکت داشتند اخبار تایید نشده و پراکنده می رسید.
ابتدا تردید و سپس نگرانی بر شهر مستولی شد. از همه بدتر این که مردم در بی خبری بودند. خانواده ها ادعا می کردند که فرزندانشان در این جبهه نباشند و آنان که می دانستند فرزندانشان در جبهه اند می گفتند چه خوب که فرزند ما در این آخرین نبرد حضور دارد و در پیروزی بزرگ سهیم است.
در خانه عمه پیتی هر سه زن به چشمان هم می نگریستند و قادر نبودند ترس و اضطراب خود را پنهان کنند. اشلی هم در واحد دارسی بود.
روز پنجم خبرهای بدی رسید نه از شمال، بلکه از غرب. ویلکس برگ سقوط کرده بود پس از یک محاصره طولانی و تلخ. اکنون تمام ساحل رودخانه میسی سی پی از سنت لوئیز تا نیواورلئان در دست یانکی ها بود. ارتباط ارتش کنفدراسیون در دو نقطه قطع شده بود. اگر وقت دیگری بود این خبر ممکن بود شهر را به وحشت اندازد ولی اکنون که سربازان دلیر جنوب در قلب پنسیلوانیا بودند سقوط ویلکس برگ چندان اهمیت نداشت. آنان به پنسیلوانیا و ارتش لی چشم دوخته بودند. سقوط ویلکس بزگ زیاد اهمیت نداشت چون لی به سوی شرق می رفت و بر سر راهش فیلادلفیا نیویورک و واشنگتن قرار داشت. تسخیر این شهرها جبران شکست میسی سی پی را می کرد و پیروزی بر سراسر شمال محقق می شد.
ساعت ها به کندی سپری می شد. سایه مصایب از راه می رسید و آفتاب سوزان تابستان را تیره و تار می کرد ابرهای سیاه فاجعه نزدیک می شد و هیاکل موحش خود را در آسمان جنوب می گسترد. زنان همه جا زیرآلاچیق ها کنار پیاده روها جلوی مغازه ها و حتی در وسط خیابانها جمع می شدند و یکدیگر را دلداری می دادند که بی خبری یعنی خوش خبری؛ و سعی می کردند ظاهر خود را حفظ کنند شایعات پنهانی و ملال انگیز هم گسترش پیدا می کرد می گفتند لی سردار بزرگ جنوب کشته شده جنوب شکست خورده و تلفات بیشمار بوده و آنان که زنده مانده اند آواره و فراری اند. مردم سعی می کردند این شایعات را باور نکنند اما همه در وحشتی بزرگ به سر می بردند آنان که در جوار شهر می زیستند به درون شهر هجوم آوردند به اداره روزنامه به سر فرماندهی نیروهای نظامی و درخواست خبر می کردند هر خبری حتی خبرهای بد.
عده زیادی هم به ایستگاه راه آهن آمده بودند شاید قطارها با خود اخباری بیاورند در تلگرافخانه هم ازدحام بود و پشت درهای بسته اداره روزنامه نیز جمعیت زیادی انتظار می کشیدند از آن همه مردم هیچ صدایی بیرون نمی آمد همه در سکوت منتظر بودند نفس از کسی در نمی آمد گاهی پیرمردی می آمد و التماس می کرد که خبری از فرزندش به او بدهند اما جوابی از کسی صادر نمی شد. و هنگامی که صدایی برمی خاست و می گفت:"تلگرافی نرسیده در شمال هنوز جنگ است" آنوقت سکوت شدیدتر و سنگین تر می شد زنانی که در گوشه و کنار در گاری ها و درشکه ها نشسته یا ایستاده بودند هر لحظه زیادتر می شدند گردو خاکی خفقان آور در ان گرمای شدید از آمد و شد مردم برمی خاست زن ها خاموش بودند به ندرت یکی از آنان سخنی می گفت از صورت های بی رنگشان چنان فریادی از التماس خوانده می شد که رساتر از هر فغان و ناله ای بود.
romangram.com | @romangraam