#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_181


" البته که می کنم. اما بذار ببینم چقدر پول داده. اوه چه سنگین هم هست."

اسکارلت گره دستمال را گشود و سکه های طلا روی تخت ریخت.

ملانی با صدای بلند گفت:" اسکارلت پنجاه دلار دلار طلا!" سکه هارا شمرد.

" بگو تورو خدا بگو خرج کردن این پول ها... خب پولهایی ... پولهایی که.... از این راه... برای سربازان ما درسته؟ فکر نمی کنی خدا خودش می دونه که این زن قصد خیری داره و حتما اونو می بخشه؟ وقتی فکر می کنم بیمارستان به چه چیزهایی احتیاج داره..."

اما اسکارلت اصلا گوش نمی داد به آن دستمال کثیف نگاه می کرد. خشم و تحقیر سراسر وجودش را گرفته بود. در گوشه دستمال سه حرف " ر- ک - ب" دیده می شد. در کشوی بالایی کمد او هم دستمالی بود که همین سه حرف را داشت. رت باتلر همین دیروز این دستمال رابه او داده بود تا ساقه گلی را چیده بود در آن بگذارد می خواست همین امشب دستمال را به او بازگرداند.

پس رت با این زن رفت و آمد داشت با این واتلینگ بدکاره و به او پول می داد. حالا می فهمید که کمک های بیمارستان از کجا می رسد. پولهای قاچاق. اسکارلت از اینکه رت بعد از آمیزش با این زن بدبخت جرات می کرد به صورت او نگاه کند خشمگین و ناراحت بود! تازه داشت باور می کرد که رت عاشق شده! ولی این دستمال ثابت می کرد عشقی درکار نیست.

زنان بد و فواحش و کسانی که با آنها معاشرت می کردند همیشه حالت اسرار آمیزی برای اسکارلت داشتند. می دانست که مردان همیشه از این نوع زنها حمایت می کنند البته این حمایتها دلیل داشت ولی خانم های متین و موقر هرگز نباید وارد این بحث های می شدند. اسکارلت پیش خود فکر می کرد که همیشه مردان کثیف و پست و عامی با این نوع زنان آمیزش دارند. هرگز فکر نمی کرد آن مردان محترمی که در خانه های قشنگ حضور میابند و در میهمانی ها و مجالس رقص آمد و شد دارند به دیدار این زنان بروند و با آنان بیامیزند. فکر نمی کرد مردی که در میهمانی مهمی با او می رقصد از آنجا یکراست نزد زنان بدکاره برود. اکنون دریچه دیگری از این جهان به روی او گشوده می شد دریچه ای به سوی مناظر موحش و وحشتناک. شاید تمام مردان از این کارها می کردند! اینکه مردان، همسران خود را وادار می کردند که به امیال کثیف آنان پاسخ دهند کافی بود و افتادن دنبال چنین زنانی که از همه چیز ساقط شده اند و پول دادن به آنها و دریافت لذت در مقابل پول دیگر قابل گذشت نبود. راستی مردان همه پستند و رت باتلر سرآمد آنان.

اسکارلت فکر می کرد که دستمال را بردارد و توی صورتش پرت کند و در خروج را به او نشان دهد و دیگر حتی یک کلمه با او سخن نگوید اما نه نباید چنین کاری بکند. هرگز هرگز نباید بگذارد که رت بفهمد که او حتی چنین زنی را می شناسد. هرگز نباید روابط او وچنین زنی را به رویش بیاورد. یک خانم هرگز نباید چنین خطایی بکند.

با خشم به خود گفت:" اوه اگر یک خانم نبودم چه بلایی که سر این حیوان نمی آوردم!" و در حالی که دستمال را در دستش مچاله می کرد از پله ها پایین رفت و در آشپزخانه سراغ عمو پیتر را گرفت در اجاق را باز کرد و دستمال را در میان آتش انداخت و با خشم شعله کشیدن آن را تماشا کرد.

هنگامی که تابستان 1863 فرا رسید امید در قلب مرد جنوب بیشتر شد با وجود بدبختی ها و سختی ها با وجود کارهای زشت و کثیفی که از جانب محترکین صورت می گرفت و ظلمی که از طریق کارگزاران آنها به مردم جنوب منتقل می شد و با وجود مرگ و بیماری و رنج که اینک اثرش بر چهره خانواده ها اشکار بود جنوب بار دیگر می گفت:" بایک پیروزی دیگر کار جنگ تمام است" فریاد جنوب بلندتر و شادمانه تر از تابستان گذشته بود.

یانکی ها حملات و ضربات سختی را تحمل می کردند ولی گویی لحظه شکست آنان فرا می رسید.

romangram.com | @romangraam