#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_180
بل واتلینگ همان زن موقرمزی بود که اسکارلت از لحظه ورود خود به آتلانتا دیده بود درواقع بدنام ترین زن شهر بود.فواحش بسیاری در آتلانتا گردآمده بودند آنها زنانی بودند که به دنبال سربازان راه می افتادند هرجا سربازی بود، فاحشه ای هم بود، اما بل واتلینگ با دیگران فرق داشت. به مناسبت موی قرمزش و زینت آلات فراوان و آرایش پر زرق و برق و لباسهای مد روزی که می پوشید شهرت فراوانی داشت. به ندرت در خیابان پیچ تری یا محله های خوشنام دیده می شد و اگر زنی از زنان متین و موقر در خیابان به او برخورد می کرد فورا خود را کنار می کشید تا بگذرد. و ملانی با چنین زنی حرف زده بود. تعجبی نداشت که عمو پیتر عصبانی شده بود.
" اگه عمه پیتی بفهمه من حتما از خجالت می میرم میدونی که گریه می کنی بعد هم زنای شهر از موضوع خبردار می شن و آبروم میره" ملانی می گریست و حرف میزد:" خب تقصیر من نبود نتونستم از دستش دربرم. خوب بی ادبی بود اگه اینکارو می کردم. اسکارلت من... من خیلی دلم براش سوخت. فکر می کنی این دلسوزی کار بدیه؟ کار بدی کردم که دلم براش سوخته؟ گناه کردم؟"
اسکارلت به مسئله اخلاقی این موضوع کاری نداشت او نیز چون بسیاری از دختران جوان ومعصوم کنجکاوی بسیاری درمورد زنان فاحشه داشت.
" چی می خواست؟ چه جوری حرف می زد؟"
" اوه اصلا نمی تونست درست حرف بزنه غلط غلوط حرف میزد اما خیلی سعی می کرد سنگین و باوقار باشه زن بیچاره. از بیمارستان که بیرون اومدم عمو پیتر هنوز نیومده بود من هم فکر کردم پیاده بیام. وقتی داشتم از جلوی حیاط امرسون ها ( Emerson) رد می شدم پشت دیوار قایم شده بود. خدارو شکر که امرسون ها رفتن به ماکون. بعد یکمرتبه پرید جلو و گفت:" خواهش می کنم خانم ویلکز خواهش می کنم یک دقیقه با من حرف بزنید" من می دونستم که باید تا اونجایی که قدرت دارم بدوم ولی خب اسکارلت اون خیلی غمگین بود... التماس می کرد. لباس و توری سیاه پوشیده بود آرایش هم نداشت. با اون موهای قرمزش خیلی محجوب به نظر می اومد قبل ازاینکه بتونم حرفی بزنم گفت:" میدونم که خانم محترمی مث شوما نباید با من حرف بزنه ولی من سعی کردم با اون طاووس پیر خانوم السینگ حرف بزنم اما منو از بیمارستان بیرون انداخت"
اسکارلت با سبکبالی خندید و گفت:" واقعا بهش گفت طاووس پیر؟"
" اوه نخند اسکارلت. خنده دار که نیست. مثل اینکه می خواست کاری برای بیمارستان بکنه... باورت می شه؟ پیشنهاد کرده بود صبحها بیاد اونجا و پرستار بشه. خانم السینگ هم تقریبا به حال مرگ افتاده و دستور داده بود بندازنش بیرون. و بعد گفت:" خب من هم می خواهم یه کاری انجوم بدم. نمی تونم مث شوما خوب باشم؟" اسکارلت من بهش حق می دم اون هم می تونه کمک کنه اگه می خواد به وطنش خدمت کنه. نمی تونه اونقدرها که میگن زن بدی باشه تو فکر می کنی این جور فکر کردن گناهه؟ من گناه کردم؟"
" توروخدا ملی موضوع گناهکاری نیست. خب دیگه چی گفت؟"
" گفت همه خانمهایی رو که به بیمارستان رفت و آمد می کنن زیرنظر داشته و فکر کرده که چون من... من چهره مهربونی دارم می خواست که با من حرف بزنه. مقداری هم پول داشت می خواست به من بده که بدم به بیمارستان و قسم داد که به کسی نگم این پولها مال کیه. گفت خانم السینگ قبول نمی کنه اگه بفهمه این پولها از چه راهی بدست آمده. از چه راهی! اینجا بود که حس کردم دارم غش می کنم. خیلی ناراحت شدم. می خواستم فرار کنم فقط گفتم:" البته چقدر شما لطف دارید" و از این حرفهای احمقانه. اون وقت لبخندی زد و گفت:" شما چه مسیحی خوبی هستین" و با عجله این دستمال رو گذاشت تو دست من. پوف، بوشو حس می کنی؟"
ملانی دستمال مردانه ای را نشان داد کهنه و عطرآلود. گره خورده که سکه هایی در آن بود.
" از من تشکر کرد و گفت هر هفته مقداری پول برام میاره. درست در همین موقع سرو کله عمو پیتر هم پیدا شد و منو دید" ملانی دوباره گریه را سر داد و سرش را در بالش فرو کرد:" وقتی دید که با کی دارم حرف میزنم سرم داد کشید تا حالا کسی سرمن داد نکشیده بود. و گفت:" فورا سوار شو!" البته من هم سوار شدم و تمام راه او به من حرفهای درشتی میزد و اجازه نمی داد بگم که چی شده گفت که همه چی رو به عمه پیتی می گه اسکارلت خواهش می کنم برو پایین و بگو اینکاررو نکنه. عمه پیتی از غصه دق می کنه اگه بفهمه من حتی به صورت این زن نگاه کردم. خواهش می کنم اینکارو می کنی؟"
romangram.com | @romangraam