#بر_باد_رفته
#بر_باد_رفته_پارت_178


اسکارلت سرکشانه تمرد می کرد نافرمانی می کرد چون یاغیان. نگاهش را به چشمان رت دوخت در سیاهی چشمانش آنقدر جذابیت و تفنن و تفریح دید که ناگهان به خنده افتاد. چقدر آزار دهنده است آدم را از کوره بدر می کند! اگر واقعا نمی خواست با او ازدواج کند یا حتی اورا ببوسد پس چه می خواست؟ اگر عاشقش نبود پس چرا اینقدر به دیدارش می آمد و برایش هدیه می آورد؟

رت گفت:" این جوری بهتره اسکارلت من اثر بدی روی تو گذاشتم و اگه کمی عقل داشته باشی منو از خودت می رونی... اگه می تونی. رهایی از دست من آسون نیست. اما من برای تو آدم بدی هستم"

" راستی؟"

" مگه نمی بینی؟ از وقتی که تو جشن بیمارستان دیدمت تا حالا بطور وحشتناکی عوض شدی و همه ش تقصیر منه. من باید ملامت بشم کی تورو وادار به رقص کرد؟ چه کسی تورو وادار کرد که فکر کنی ایمان جنوبی نه مقدسه و نه افتخاری داره؟ چه کسی تورو وادار کرد که فکر کنی مردهای جنوبی همه احمقهایی هستند که خودشون رو بیخودی برای این مثلا اصول پرسرو صدا به کشتن بدن؟ چه کسی باعث شد که این پیرزن های هاف هافو پشت سرت حرف بزنن؟ چه کسی می خواد تورو از این عزاداری چند ساله راحت کنه؟ و بالاخره چه کسی تورو وادار کد که این هدیه ای رو که هیچ خانمی قبول نمی کنه از من بپذیری؟ و هنوز هم فکر می کنی که یک خانم هستی؟"

" از خودت خیلی راضی هستی سروان باتلر. من هیچ کار بدی نکردم. این کارها رو هم که تو گفتی ممکن بود خودم هم بدون کمک تو بکنم"

چهره رت ناگهان آرام شد و درهم فرو رفت.

" شک دارم توهنوز هم همون بیوه دل شکسته چارلز هامیلتون هستی بخاطر کمکهایی که به مجروحان کردی شهرت خوبی داری. اگر چه بالاخره..."

دیگر اسکارلت به حرفهای او گوش نمی داد داشت خودش را بار دیگر در آینه نگاه می کرد فکر می کرد که می تواند کلاه را همین امروز بعدازظهر به سر بگذارد و به بیمارستان برود و برای افسران شفا یافته گل ببرد.

در کلمات آخر رت حقیقتی بود که او نمی دید.

رت درهای زندان بیوگی اورا گشوده بود و باعث شده بود سرآمد تمام دختران شهر شود آن هم وقتی که دیگر دوران جوانی اش داشت در سکوت و تباهی می گذشت و زیبایی اش دیگر امتیازی به حساب نمی آمد با نفوذ کلام رت بود که اکنون فرسنگها از نصایح مادرش فاصله گرفته بود. این تغییرات بسیار آرام و به تدریج صورت گرفته بود . فکر می کرد که به مسخره گرفتن یک رسم چه ربطی به رت دارد. در نظر اسکارلت انتقاد از رسون و آداب مردم جنوب گونه های متفاوتی داشت که هیچیک بهم مربوط نبود اما از این نکته غافل بود که با شهامتی که رت در او بوجود آورده بود بسیاری از مواعظ مادرش را درباره آداب دانی و اصول معاشرت های اجتماعی جنوب فراموش کرده بود و درسهای سخت خانم بودن را از یاد برده بود.

حالا به تنها چیزی که فکر می کرد همین کلاه بود. به تصور او این کلاه خیلی زیبا و خوشایندبود چه خوب که یک پنی هم برایش خرج نداشت. فکر می کرد که رت باید عاشق او باشد چه اعتراف بکند و چه نکند. اما بهرحال دنبال راهی می گشت که به اعتراف وادارش کند.

romangram.com | @romangraam