#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_98


و بعد این حرفش شیر آب رو باز کرد، مشتی آب به صورتش زد و شیر آب رو بست.

از روی تخت پلاستیک و برداشت و بدون نگاه کردن بهم از اتاق خارج شد که گفتم:

داری اونارو کجا می بری؟

-گفتی سرنگت کجاست؟

پوفی کشیدم:

تو ماشینمه.

-ریموتشو رد کن بیاد.

با بی میلی دست توی جیبم کردم و سوییچ رو کف دستش گذاشتم که

همون لحظه در رو محکم بست و صدای قفل کردنشو شنیدم.

سپس صداش اومد:

چند دقیقه بدون فوضولی کردن بمون تو بر می گردم.



با حرص دست هام رو مشت کردم، به در کوبیدم و داد زدم:

راستین مسخره بازی در نیار این درو باز کن.

ولی مثل اینکه رفته بود.

با حرص لگدی به تخت زدم، اون ‌از شایان اینم از این!

نمی دونم چه قدر با حرص روی تخت نشسته بودم و پام رو عصبانی تکون می دادم که با صدای چرخش کلید توی در سریع از جام‌ بلند شدم:

معلوم‌ هست داری چیکار می کنی؟

همون طور که در دو می بست جواب داد:

اون زهرماری ها رو گم و گور کردم.

پشت چشمی ‌نازک کردم، دوباره روی تخت نشستم که اون‌ هم با فاصله روی تخت نشست و گفت:

گفتی تو بهشون‌ اهمیتی نمی دی؟

-اوهوم.

پوزخندی گوشه ی لبش نشست:

اون هم به خاطر شایان؟

سرم رو تکون دادم که با جدیت گفت:

من اگه مادر و پدر داشتم می رفتم روزی صد بار دستشون رو می بوسیدم و شکر می کردم که هستن!

وقتی یک کسی رو از دست بدی تازه می فهمی چه رفتار اشتباهی داشتی!

از هر دعوایی که باهاش کردی، حتی یک حرف بدی ناخواسته بهش زدی خیلی پشیمون می شی.

می گی بخدا این کارو نمی کنم اون کارو نمی کنم فقط بیا!

حاضری آسمون رو به زمین بیاری که دوباره ببینیش.

الان اون هارو داری هیچی نمی فهمی.

ولی وقتی از دست دادی داغی کلت می پره.

من الان هیچ کدومشون رو ندارم.

مامانم که رفته زیر خروار ها خاک و بابامم معلوم نیست کجاست!

حاضرم هرچی دارم بدم که فقط یک بار دیگه مادرم رو ببینم.

مادرم جلوی‌ چشم های من به به خاطر سرطان جون داد و نتونستم هیچ کاری بکنم!

حتی با شیمی درمانی هم‌ نتونست طاقت بیاره و رفت.

بعدم اون‌ اتفاقی که می دونی.


romangram.com | @romangraam