#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_97

من خودمو نمی ندازم وسط!

تو معلوم‌ نیست چه گندی بالا آوردی که خانوادت حتی حاضر نیستن بیان نجاتت بدن که دوستت می آد خواهش التماس منو می کنه!

انقدر عصبانیم کرده بودم که بدون هیچ کنترلی سیلی محکمی در گوشش خوابوندم.

از عصبانیت می لرزیدم.

هیچی رو نمی‌ دونست و حرف می زد.

صورتش به چپ متمایل شده بود و اخم هاش در هم بود قبل اینکه اون چیزی بگه داد زدم:

تو چی می دونی از زندگی من؟

به چه حقی راجع بهم قضاوت می کنی؟!

اونا نه، من با اونا کاری ندارم! می دونی چرا؟

چون اونا قاتل عـــشـــق مــنن!

اونا شایان منو کشتن!

نگاهش رنگ تعجب گرفت، اخم داشت ولی تعجب توی نگاهش هم معلوم بود.

ولوم صدام رو پایین آوردم:

فهمیدی؟

تو هیچی از منو زندگیم‌ نمی دونی راستین.

راست راست میای تهدیدم می کنی و واسه کارام‌ توبیخم می‌کنی.

من اینی که الان هستم نبودم.

من نخواستم شایان بمیره، من نخواستم از خانوادم و تک برادرم زده شم.

من نخواستم‌ به دست اون لعنتی به این روز بیوفتم!

پس تو نمی تونی منو واسه اون کارای نا خواسته توبیخ کنی!

پوزخند عمیقی گوشه ی لبش نشست و با خونسردی گفت:

درد داشت نه؟

این که ندونسته قضاوتت کنن خیلی درد داره نه؟

چطور تو این کارو می کردی؟

هزار جور حرف راجع بهم زدی و قاتلی و فلان و بهمان من حق نداشتم باهات کاری کنم؟

جاهامون عوض شده انگاری.

مات نگاهش کردم، چرا حرف هاش همیشه حقیقت بودن؟

با نیش و کنایه می گفت ولی‌حقیقت بودن.

حرفی نداشتم بزنم که جای من‌ اون حرف زد:

ولی با این حال فکر نکن پی این غلطی که داری می کنی رو ول می کنم!

می ری عین آدم ترک می کنی، البته خودمم می ام که مطمئن شم.

-به تو چه؟ تو چرا داری جوش منو می زنی؟

بدون اینکه جوابی به سوالم بده ادامه داد:

از همین فردا شروع می کنیم.

تازه که به معنای حرفش پی بردم ‌‌سریع گفتم:

من توی کمپ و اینا نمی خوابما! گفته باشم.

گوشه ی لبش کج شد و جواب داد:

مگه کسی بهت گفت برو توی کمپ‌ بخواب؟

شونه هام رو بالا انداختم و نگاهم رو ازش گرفتم، همین طور که به سمت شیر آب می رفت گفت:

می ‌‌ریم مرکز ترک اعتیاد چند وقتی دارو می دی بالا حالت می اد سرجاش.

romangram.com | @romangraam