#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_94


به کسی نگفته بودم، اگه کسی می فهمید بیچاره بودم.

می خواستم بدون این که کسی بفهمه ترک کنم اما درد بعدش به هیچ وجه نمی ذاشت!

چیزی که خیلی فکرم رو مشغول کرده بود این بود که گردن بندم بعد از اون روز توی گردنم‌ نبود.

رفته بودم ملاقات شایان و ازش پرسیده بودم که گفت اون برنداشته و تا لحظه ی‌ آخر توی گردنم بوده!

می گم ملاقات ملاقاتِ خوبی نبود.

چقدر بهش بدو بیراه گفتم و تهدیدش کردم بماند.

همون طور که دستم روی گردن خالیم بود یادم اومد راستین من رو از اونجا آورده بیرون شاید اون دیده باشه.

با این فکر سریع موبایلم رو برداشتم و شماره ی راستین رو گرفتم که با خوردن چند بوق صدای مردونه اش توی موبایل پیچید:

بگو.

-باید ببینمت.

-انقدر زود دلت تنگ شد؟

بی حوصله جواب دادم:

راستین مسخره بازی درنیار، بیام پارک؟

-من می تونم عین آدم از اینجا بیام بیرون؟ باید تو بیای دیگه!

-خیلی خب تا یک ساعت دیگه اونجام.

و با گفتن این حرف تماس رو قطع کردم،

پالتوی سرمه ایم رو از روی صندلی برداشتم و مواد رو توی جیبش انداختم، توی خونه امنیت نداشت.

شال مشکیم رو روی سرم انداختم و با برداشتن موبایل و ریموت ماشینم از اتاق خارج شدم.

داشتم از در سالن هم خارج می شدم که با صدای بابا متوقف شدم:

داری کجا می ری؟

با جدیت به سمتش برگشتم و جواب دادم:

بیرون.

و خواستم برم که بازوم رو توی دستش گرفت، من رو سمت خودش برگردوند و با اخم گفت:

من پدرتم، نمی تونی همین طور کله کنی هرجا دلت خواست بری و هرجور خواستی رفتار کنی!

پوزخندی زدم:

اِ الان به این نتیجه رسیدی؟

تا الان کجا بودی؟

من‌ وقتی دزدیده شدم پدرم باید نجاتم می داد نه غریبه ها!

الان دیره واسه این که به خودت بیای باباجون!

سپس با حرص بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و از سالن خارج شدم.



ریموت ماشین رو زدم و با سوار شدنش به سمت پارک حرکت کردم.

لعنتی، من‌ باید با این‌ معتاد شدن‌ چیکار می کردم؟

مگه این درد می ذاشت ترکش کنم؟

پام رو روی گاز گذاشتم و با سرعت از بین ماشین ها لایی کشیدم.

خدا لعنتت کنه شایان!

این دیگه چه بلایی بود سر من آوردی؟

تلافیش رو سرت در می ارم عوضی.

زندان رفتن برات کمه باید زجر بکشی.


romangram.com | @romangraam