#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_93
یک ذره وزن نداره!
به اطراف نگاه کردم، پس اینا کجا موندن؟
با شنیدن صدای زمزمه مانندی از سوی دنا نگاهم رو بهش دوختم:
شایان
با حرص چشم هام رو بستم.
اولین چیزی هم که به زبون می آره معلوم نیست اسم اون مرتیکه اس یا اونی که مرده.
نگاهم به گردنش که خورد با دیدن اون گردن بند اخم هام رو درهم کردم.
خم شدم و دنا رو روی زمین گذاشتم، بدون فکر کردن گردن بند رو از گردنش کشیدم و توی جیبم گذاشتم.
زیر لب زمزمه کردم:
اسم اون بی شرف رو توی گردنت نمی ندازی دنا.
انگار کم کم داشت به هوش می اومد چون چشم هاش نیمه باز شده بود.
سیلی تقریبا محکمی به صورتش زدم ولی اثری نکرد و چشم هاش بیشتر از اون باز نشدن.
مطمئنا یک چیز قوی بهش تزریق شده بود، یک آرام بخش خیلی قوی.
همون لحظه کیمیا و مهدی با دو اومدن که با حرص گفتم:
کجایین شما؟ مگه از اون پشت تا اینجا چقدر راهه؟
مهدی با حرص نگاهی به کیمیا کرد و گفت:
داداش همش تقصیر این دختره اس.
ایستاده اون پشت با من کل می ندازه.
کیمیا حق به جانب به سمتش برگشت:
خودت شروع کردی.
مهدی بی توجه به کیمیا با حرص شایان رو روی زمین انداخت؛
مرتیکه آشغال تموم وزنش رو انداخته روی من.
انگار با یک چوب مرده!
پوزخندی زدم و خیره به شایان گفتم:
وزنی ام نداره.
به پلیس زنگ زدین؟
-آره داداش الاناست که برسه.
کیمیا موبایلش رو از جیبش در آورد و گفت:
من به خانواده اش خبر بدم.
و ازمون دور شد.
طولی نکشید که پلیس هام سر رسیدن و شیرین و شایان رو بردن.
ماهم با ماشین کیمیا به بیمارستان رفتیم، البته از ماهم باید باز جویی می شد.
****دنا****
کلافه از جام بلند شدم، پرده ی پنجره رو کنار زدم و از پنجره به بیرون خیره شدم.
یک ماه گذشته بود.
یک ماه شده بود که شایان تو زندان بود و من هم به هروئین معتاد.
هیچ کس نفهمیده بود!
romangram.com | @romangraam