#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_92
داداش، داداش منم شیرین.
داداش این درو باز کن باید از اینجا بریم، پلیس ردتو گرفته!
در همین بین که مهدی رسید در گوشش گفتم:
درو که باز کرد تو برو سروقت شایان منم دنا رو پیدا کنم!
به این دخترِ هم بگو بیرون بمونه.
سرش رو تکون داد که شیرین دوباره به در کوبید و با صدای بلندی گفت:
شایان چرا باز نمی کنی؟
بدو الان می رسن!
ولی خبری از شایان نشد که به اطراف نگاه کردم و با دیدن پنجره ها شَستم خبر دار شد که مارو دیده!
با حرص لگدی به در زدم و رو به شیرین داد زدم:
این قبرستون در پشتی هم داره؟
سرش رو متوالی تکون داد که داد بلندی زدم و گفتم:
مهدی پشت و بپا، مارو دیده بی شرف!
مهدی با عجله به سمت پشت خونه رفت که چاقوم رو به سمت کیمیا پرت کردم و گفتم:
بگیر این دخترِ رو ببر تو ماشین فرار نکنه.
غلط کاری هم کرد با همین دخلش رو بیار.
خم شد و چاقو رو از روی زمین برداشت و من شیرین رو به سمتش هل دادم که بی توجه به تقلاهای شیرین کیمیا تونست وارد ماشینش کنه.
وقتی از اونا مطمئن شدم به در نگاه کردم، دو قدم عقب رفتم و خودم رو با شونه چند بار محکم به در کوبیدم که بالاخره باز شد!
شونه ام رو با دست ماساژی دادم و با صدای بلندی داد زدم:
شایا، بیا بیرون مرتیکه.
چشمم رو به اطراف چرخوندم و با دیدن دنا روی تخت اسمش رو زیر لب زمزمه کردم و با سرعت به سمتش رفتم.
چند باری تکونش دادم و اسمش رو صدا زدم ولی چشم هاش رو باز نکرد.
سیلی آرومی به صورتش زدم و با خشم غریدم:
اون لعنتی باهات چیکار کرده؟
پاشو دختر پاشو!
ولی نه! حتی تکونم نمیخورد!
ناچار یک دستم رو زیر پاهاش و دست دیگه ام رو زیر شونه اش انداختم و بغلش گرفتم که همون لحظه صدای داد کسی رو شنیدم که با شتاب به عقب برگشتم که با دیدن کیمیا که گلدون شکسته ای توی دستش بود متعجب نگاهش کردم.
گلدون رو سریع پایین انداخت و با ترس گفت:
دستش چوب بود، می خواست از پشت غافلگیرت کنه!
نگاهم رو به زمین دوختم که چوب کنار شایان افتاده بود و خودش بی هوش بود. زیر لب بی شرفی گفتم و بلند رو به کیمیا گفتم:
برو پشت مهدی رو صدا کن زنگ بزنین پلیس بیان اینا رو جمع کنن!
کیمیا سرش رو تکون داد و از در بیرون رفت که نگاه چپی به شایان کردم:
صبرکن، به حساب تو هم می رسم!
با قدم های تند و بلند از در بیرون رفتم و نگاهی به صورت دنا انداختم.
موهای بلندش آویزون شده بودن و هنوزم چشم هاش بسته بودن.
پوفی زیر لب گفتم و به طرف ماشین رفتم با دیدن شیرین که عقب ماشین بود لعنتی زیر لب گفتم الان باید وایمیستادم تا کیمیا بیاد در ماشین رو باز کنه.
هوفی کشیدم و به ماشین تکیه دادم، نگاهی به دنا کردم و زیر لب گفتم:
دخترِ چوب خشکو می مونه!
romangram.com | @romangraam