#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_91
صداتو ببر!
دیگه جرئت نکرد چیزی بگه که از در انبار مهدی بیرون رفتیم.
کیمیا و مهدی با فاصله از هم به ماشین کیمیا تکیه زده بودن که کیمیا متوجه ما شد و به من نگاه کرد که با جدیت گفتم:
در عقبو باز کن.
سرش رو تکون و با نگاه چپی به شیرین در رو باز کرد که شیرین رو داخل ماشین پرت کردم و و در همون حالت خطاب به مهدی بلند گفتم:
مهدی بیا بشین پیش این دخترِ حواستو جمع کن، یهو دیدی اینم مثل داداشش مارمولک از آب در امد!
و خودم رو کنار کشیدم که مهدی سوار شه.
بعد از سوار شدن همه در شاگرد رو بازکردم و نشستم.
با حرکت کردن کیمیا بدون اینکه برگردم با جدیت گفتم:
آدرس رو به کیمیا بگو و عین آدم بگو از کدوم طرف بره.
چند لحظه مکث کرد، بعد آدرس کامل رو به کیمیا گفت و با لحن مظلومی رو به من پرسید:
می خوای با من چیکار کنی؟
آدرسو گفتم دیگه بذار برم!
یک تای ابروم رو بالا انداختم و جواب دادم:
هنوز نیازت دارم!
خوب گوشاتو وا کن عین کاری که گفتمو انجام می دی.
می ریم اونجا اول می ری در می زنی و می گی شایان درو باز کن و فلان و بهمان، یکم هم گریه و زاری راه می اندازی.
خب تو خودت این نمایشا رو بهتر از من بلدی.
بعدش می دونم با تو اون داداش بی شرفت چیکار می کنم.
-آخه تو چیکارشون داری؟
تو چه نسبتی با دنا داری؟
فوضولیش به تو نیومده!
مظلومانه ادامه داد:
داداشم عاشق دناست، دیوونشه بذار تو حال خودشون باشن!
با عصبانیت به سمتش برگشتم و داد زدم:
صداتو میبری یا ببرمش؟
اون بی ناموس خیلی غلط کرده عاشقشه.
با صدای بلندم ترسید، به صندلی چسبید که با حرص به روبه روم نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
عاشقه! آبروی هرچی عاشقه برده!
دیگه کسی چیزی نمی گفت و نیم ساعتی می شد که جز پرسیدن آدرس حرف دیگه ای زده نشده بود.
همون لحظه کیمیا روی ترمز زد و پرسید:
اینجاست؟
شیرین نگاهی به اطراف کرد و باصدای لرزون آره ی آرومی گفت.
از آینه نگاه چپی بهش کردم و با اخم از ماشین پیاده شدم، ماشین رو دور زدم، در سمت شیرین رو باز کردم، بازوش رو گرفتم و همونطوری که با خودم می کشوندمش گفتم:
ببین فقط یک کلمه خارج از چیز هایی که بهت گفتم بگی همین جا دخلت رو میارم!
سرش رو با ترس تکون داد.
وقتی به در رسیدیم چاقوم رو از جیبم در آوردم و پشتش گذاشتم و گفتم:
یالا.
با تردید و ترس نگاهم کرد، نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت:
romangram.com | @romangraam