#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_87

برای بلند شدن تقلا می کرد ولی نمی توانست!

پوزخندی گوشه ی لبان شایان نشست، به طرف او رفت و بالای تخت ایستاد، دنا که حضورش را حس کرد اخم هایش در هم رفتند و با صدای گرفته ای گفت:

با من چیکار کردی اشغال؟

چرا نمی‌تونم‌ تکون‌ بخورم؟ واسه چی انقدر بدنم درد می ‌کنه؟

شایان به طرفش خم شد و آرام کنار گوشش زمزمه کرد:

یکم فکر کن، یادت نیست چه اتفاقی افتاد؟

دنا بر عصبانیتش افزوده شد و با صدای بلندی گفت:

واسه من قصه نباف! بهت میگم با من چــیـکـار کــردی؟!

از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود!

شایان لبخند محوی زد و جواب داد:

باشه عزیزم می گم، عصبانی نشو!

ممکنه یک چیزی بهت تزریق کرده باشم که بتونه تو رو تا آخر عمرت کنارم نگه داره، هوم؟

چشمان گرد شده ی دنا را که دید لبخندش پررنگ تر شد و ادامه داد:

مثلا می تونم به یک چیزی معتاد کرده باشمت که فقط بتونی از خودم بگیریش و اگه نکشی می میری و مثل الان نتونی از درد زیاد تکون بخوری!

حداقل این طوری مطمئنم هیچ کس و هیچ چیزی نمی تونه تو رو از من بگیره!

دنا ترسیده بود! ترسیده بود از این که او را واقعا به ماده ای معتاد کرده باشد!

بی خیال درد بدنش شد، با تلاش زیادی نیم خیز شد و در حالی که صورتش از درد درهم رفته بود با صدای گرفته ای گفت:

تو چیکار کردی احمق؟!

دیوونه ای! تو یک دیوونه و روانی به تمام معنایی!

فکر کردی با این کاری که کردی می تونی من رو پیش خودت نگه داری؟

خنده ی عصبی کرد:

آره روانی ام! عشق تو دیوونه ام کرده! اون قدر که برای داشتنت دست به هرکاری می زنم!

تو پیش من می مونی، یعنی باید بمونی!

به خاطر این دردم که شده می ای و ازم می‌خوای یک بار دیگه بهت تزریقش کنم تا دردت آروم شه!

و این زنجیره ادامه پیدا می کنه تا فقط و فقط درمون دردت من‌می شم دنا!

-تو عاشق نیستی، یک‌ عاشق با عشقش همچین کاری نمی کنه!

تو مریضی، مریض!

باید توی تیمارستان بستریت کنن!

خیلی پشیمون می شی، من از اینجا می آم بیرون، از دستت شکایت می کنم و می اندازمت تیمارستان یا زندون با این که کاری که باهام کردی ازت متنفر شدم شایان، خوشحال باش یک حسی بهت دارم، اسمشم تنفره.



****دنا****

خنده ی عصبی کرد و جواب داد:

نشدی، نمی تونی بشی که!

تو باید منو دوست داشته باشی، همین.

فقط باید همین حس رو به من داشته باشی، مثل خودم.

با بهت نگاهش کردم اون واقعا دیوونه بود!

یک دیوونه ی به تمام معنا!

ولی اوایل که دیده بودمش اصلا نشون نمی داد، کاملا شبیه یک آدم نرمال بود.

سعی داشتم نسبت به درد های بدنم بی تفاوت عمل‌ کنم ولی نمی شد!

هر لحظه اون درد ها بیشتر می شدن و من حتی نمی دونستم اون چیزی که بهم تزریق شده چیه!

romangram.com | @romangraam