#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_86
طولی نکشید که صدای مردانه ی رفیقش در موبایل پیچید:
الو؟
بدون مکث و مقدمه پاسخ داد:
مهدی کجایی؟
-بیرون، چطور؟
-اون دخترِ خواهر شایان هنوز توی اون خونست؟
آره حسین گفت داره می ره خونه و عجیب بد*" می زنه!
تو حال خودش نیست دخترِ.
پنجه هایش را بین موهایش فرو کرد.
باید قبل از اینکه به خانه می رفت او را می گرفت پس سریعا گفت:
مهدی بجنب تا بیست دقیقه دیگه باید دخترِ رو گرفته و عکس بی هوششو برام فرستاده باشی، وقت نیست بجنب!
و بدان اینکه بگذارد مهدی پاسخی بدهد تماس را قطع کرد.
به کیمیا که بهت زده او را نگاه می کرد نگاه کرد، اخم هایش را درهم کشید و طلبکارانه گفت:
چته؟ واسه چی زل زدی بهم؟ جن دیدی؟
دیگر واقعا داشت از این مرد رو به رویش می ترسید!
لکنت زبان گرفته بود:
ا..اون دختره وا..واقعا پیش ت..تو؟
پوزخندی گوشه ی لبانش نشست..
ترس دختر را خوب فهمیده بود بنابراین پاسخ داد:
هنوز نه، ولی می آد.
لازم باشه هرکس دور و برم باشه رو زندانی می کنم تا به هدفم برسم!
کیمیا که حسابی ترسیده بود خودش را به در صندلی چسباند و در حالی که دستانش می لرزید پرسید:
یعنی ب..بخاطر هدفت می ک..کشیشون؟
نگاه مرموزانه ای به دستانش که می لرزید انداخت بدش نمی آمد کمی اذیتش کند.
یک تای ابرویش را بالا انداخت و با جدیت پاسخ داد:
آره می کشم، تیکه تیکه اشون می کنم و توی همین پارک خاکشون می کنم.
و حتی اگه توهم خیلی روی مخم بری این کارو می کنم!
چشمان کیمیا از ترس گشاد شدند و زبانش بند آمده بود.
هر لحظه ممکن بود از حال برود که راستین در یک آن اخم هایش را در هم کشید و پاسخ داد:
معلومه که نه دختره ی دیوونه!
مگه من قاتل زنجیره ای ام؟
استغفرلله، دخترِ دهن منو باز می کنه!
این لگنو راه بنداز ببینم، واسه من کارگاه بازی در نیار که تهش خودت سکته می کنی می افتی رو دستم!
شایان با عصبانیت گلدونی را از روی میز برداشت و آن را با قدرت به طرف دیوار پرتاب کرد.
عربده بلندی کشید که از صدای بلند آن دنا که خواب بود چشم هایش را با شتاب باز کرد.
خواست از جایش بلند شود که کرختی و کوفتگی بدنش این اجازه را نداد!
اخم هایش درهم رفتند، حتی قوت بلند شدن را هم نداشت و تمام بدنش درد می کرد!
نگاه خصمانه شایان روی او کشیده شد و ناخوداگاه اخم هایش باز شدند.
romangram.com | @romangraam