#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_88


سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:

شایان تو دیوونه شدی، عقلت سرجاش نیست!

به خودت بیا پسر!

منو از اینجا ببر بیرون؛ این مسخره بازی‌ رو تمومش کن!

شایان نابودت می کنم، شایان‌ من پام‌ از اینجا بره بیرون بخدا از زمین و زمان محوت می کنم.

اگه مردی بذار برم!

دوباره درد زیادی توی بدنم پیچید که نتونستم تحمل کنم و داد زدم:

درد ایــن لــعــنــتی رو هــم یـک طـوری آرومــش کــن!

پوزخندی زد، روی تخت نشست و خیره به منی که از درد به نفس نفس افتاده بودم گفت:

چرا انقدر متفاوتی که برای نجات خودت حتی دروغ هم‌ نمی گی؟!

به نظرم اگه کس دیگه بود به دروغم شده بود می گفت باهم دیگه از اینجا می ریم بیرون ولی تو نه!

به علاوه تهدیدم هم می کنی!

همین متفاوت بودن و رفتار هات من رو روز به روز بیشتر بهت جذب می کنه دختر!

بی توجه به حرف هاش در حالی که صورتم از درد جمع شده بود نالیدم:

مرتیکه این لعنتی رو چند بار بهم تزریق کردی؟

خودش رو کمی به سمتم مایل کرد که نگاهم رو توی چشم‌ هاش دوختم.

هنوز هم نفس نفس می زدم، ملحفه رو توی دستم مشت کرده بودم و سعی داشتم تمام فشاری که روم بود روی ملحفه خالی کنم.

توی چشم هام زل زد و با لبخند کجی گفت:

پس بالاخره طاقتت سر اومد؟

طلسم غرورت داره می شکنه دنا؟

طلسم این چندسال سفتی و سختی داره می شکنه؟

در همون حالت جواب دادم:

نمی شکنه، حداقل واسه آدمی مثل تو نمی شکنه.

لبخندش رنگ گرفت، دستش رو بالا آورد و تره ای از موهام رو توی دستش گرفت و با صدای آرومی گفت:

اون هم می شکنه دنا خانوم!

همین نزدیکی ها می آی و بهم التماس می کنی که دوباره بهت تزریقش کنم تا آروم شی.

ولی من که ‌نمی‌ تونم درد کشیدنت رو ببینم و زودتر از اینکه التماس کنی بهت می‌زنمش و آرومت می کنم‌، مثل الان!



سپس دستش رو بالا آورد و خواست دستش رو به صورتم‌ بزنه که بی خیال دردم شدم، سریع خودم رو عقب کشیدم و با اخم غلیظی گفتم:

اصلا، صلا دستت هم‌ بهم‌ نخوره شایان.

دستش روی هوا مشت شد، چشم‌هاش رو با خشم ‌بست و با غضب از روی تخت بلند شد.

در حالی که موهام دورم ریخته بودن با نگاه خشمگینم دنبالش کردم که رفت و از سر میز سرنگی برداشت، سوزنش رو داخل قوطی کرد و محتویاتش رو توی سرنگ کرد که با ترس‌ نگاهش کردم.

اون‌ لعنتی چی بود؟

قبل این که به طرفم بیاد با دردی که داشت جونم رو می گرفت از روی تخت بلند شدم که متوجه شد و با اخم به طرفم‌ برگشت و امرانه گفت:

برگرد روی تخت دنا، همین الان‌ بخواب روش.

سرم‌ رو به نشونه ی منفی به طرفین ‌‌تکون دادم و گفتم:

نمی ذارم، نمی ذارم‌ از این بیشتر به این لعنتی معتادم کنی!

خشمگین نگاهم کرد و به سمتم امد و گفت:

دنا سگم‌ نکن، نذار بهت آرامبخش بزنم!


romangram.com | @romangraam