#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_84




اخم های راستین در هم رفتند و یاد دیدار هفته ی قبلشان افتاد، یعنی دقیقا بعد آن روز دخترک مفقود شده بود؟

نگاهش را به چشمان ترسیده ی کیمیا دوخت و پرسید:

دقیقا از کی ازش خبری نیست؟

کیمیا با تردید نگاهش کرد و پاسخ داد:

سه شنبه ی قبلی!

آری، حدسش درست بوده، دقیقا همان روز بود‌.

زیر لب لعنتی با خود گفت و با قدم های محکم و تند بی توجه به کیمیا به سمت اتاق دوربین ها رفت و بدان هیچ وقفه ای پشت سیستم ها نشست.

با کمی عقب و جلو کردن، فیلم های ضبط شده ی دوربین های دم در را پیدا کرد و هم زمان با شروع فیلم کیمیا هم وارد اتاق شد و با تردید به سمتش آمد. پشت سرش ایستاد و خیره به صفحه ی سیستم پرسید:

اون چیه؟

اما راستین بدان جواب دادن به او با جدیت به فیلم‌ نگاه می کرد.

چند ثانیه ای از شروع فیلم گذشته بود که دنا را نشان داد، از در پارک خارج شد و بعد از رفنتش سمند سفید رنگی پشت سر او شروع به حرکت کرد.

چند ثانیه ی بعد هم هردوی آن ها دیگر توی صفحه ی سیستم نبودند، چون دوربین دور تر از آنجا را فیلم نمی گرفت.

کیمیا با بهت دستانش را روی دهانش گذاشت و با صدایی که می لرزید پرسید:

وای خدایا! یعنی دنا رو دزدیدن؟

راستین کلافه از جایش برخاست و پنجه های مردانه اش را بین موهایش فرو برد، چنگی به آنها زد و نگاهش را بین کیمیا و سیستم رد و بدل کرد و با حرص پرسید:

می خوای بگی نمی دونی صاحب این ماشین کیه؟

-نه به خدا نمی دونم!

نفسش را کلافه بیرون فرستاد و با جدیت گفت:

همون بچه قرتی، شایان.

کیمیا ناباورانه نگاهش کرد:

کدوم شایان؟ همونی که دنا رو آورد بیمارستان؟

سری تکان داد، پیراهن بلندش را با یک حرکت از تن خود خارج کرد و بدان نگاه کردن به او پرسید:

ماشین آوردی؟

سرش را پشت سرهم تکان داد و جواب داد:

آره...آره بیرون پارکه.

-خوبه، راه بیفت.

و خود سریعا از آنجا خارج شد.

همان طور که به بیرون می رفت دست در جیبش کرد و موبایلش را بیرون آورد و با حرص شماره ی شایان را گرفت.

موبایلش را در گوش خود قرار داد که بعد از چند ثانیه صدای شایان در تلفن پیچید:

به به راستین خان!

چی شد خبری از ما گرفتی؟!

دندان هایش را بهم فشرد و از لای آن ها غرید:

دخترِ رو کجا بردی بی ناموس؟



صدای خنده ی شایان از پشت تلفن بلند شد:

پس‌ فهمیدید!

درسته دنا با منه، ولی شرمنده نمی تونم‌ جاش رو بگم که بیاید خلوتم رو باهاش بهم بزنید!

نگاهش که به کیمیا افتاد که منتظر به او نگاه می کرد با دست به ماشین اشاره زد که یعنی ماشین را روشن کند.


romangram.com | @romangraam