#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_82


به سمت در رفتم و دستگیره اش رو چندبار بالا و پایین کردم ولی در رو قفل کرده بود!

با خشم و حرص با کف دست به در کوبیدم و داد زدم:

شایان این مسخره بازیا چیه؟

در رو باز کن!

د بهت می گم این درو باز کن!

چند بار دیگه هم به درکوبیدم و داد زدم ولی صدایی نیومد!

با عصبانیت لگدی به گلدون چوبی جلوی پام زدم که روی زمین افتاد ولی نشکست.

با حرص موهام رو چنگ زدم و زیر لب گفتم:

خدایا چرا هرچی خل و دیوونه هست اطراف من جمع شده؟

پسرِ پنج سال هرجا می رم پشت سرم راه می افتاده، از چیزهایی که خودم هم خبر ندارم خبر داره!

نشسته اینجا برام تعریف می کنه گریه می کنه اون وقت دل من خل و چلم براش می سوزه! آخه مگه لیاقت داره؟

روانیه روانی!

با حرص جیغی کشیدم:

وای خدا الان دیوونه می شم آخه یعنی چی!؟



************************



-نیست که نیست؛ دخترِ آب شده رفته تو زمین!

هر روز باید دنا رو از جاهای مختلف پیدا کنیم؛ این دیگه چه وضعشه؟

کیمیا دست چپش را بالا آورد تا بر روی شانه ی دانیال بگذارد، اما نتوانست، بین راه دستش را مشت کرده و پایین آورد:

نگران نباش دانیال هرجا باشه پیداش می شه.

دانیال که انگار در معرض انفجار بود در حالی که سعی داشت صدای خود را کنترل کند گفت:

د آخه یک هفته است دخترِ نیست! گوشی و ماشینشم که داخل جاده خاکی پیدا کردن! مگه می شه نگران نباشم؟

کیمیا شکش برده بود تا شاید بازهم دنا در دست همان مرد یعنی راستین باشد ولی جرئت گفتن را نداشت.

نمی توانست اعتماد دوستش را سلب کند و حرف هایی را که تنها به او گفته بود را پیش دیگران بیان کند.

پس‌ تنها یک راه داشت؛ آن هم اینکه خودش به تنهایی راهی آنجا می شد!

در یک تصمیم ناگهانی از جایش برخاست و‌ خواست به سمت در برود که با صدای دانیال در جای خود متوقف شد:

داری کجا می ری؟

به سمتش برگشت، دانیال آرنج هایش روی پاهایش بود، پنجه هایش درهم قلاب و به او نگاه می کرد.

لحظه ای نگاهش در نگاه دانیال گره خورد ولی نتوانست طاقت بیاورد و در حالی که نگاهش رو از او می دزدید جواب داد:

یک سر می رم خونه عمو شاهرخ و خاله فاطمه هم‌ الان دیگه می آن، من هم زود برمی گردم.

و بدان آنکه منتظر جوابی از جانب او باشد از اتاق او خارج شد و در را پشت سر خود بست.

تکیه ی خود را به در زد، دستش را بر روی قلبش که با سرعت زیادی می کوبید گذاشت، نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:

خدایا نمی شه این حس لعنتی سرکوب شه؟

چند ساله که توی قلبم‌ پنهونش کردم، فکر نکنم دیگه طاقت بیارم!

دستش را همان جا مشت کرده و پایین آورد، هر بار که در چشمان روشن او خیره می شد با خود فکر می کرد الان هست که حال دلش لو برود و دانیال از حسی که سال هاست در دلش پنهان شده با خبر بشود!

سرش را به طرفین تکان داد، نفس خسته اش را بیرون فرستاده و از پله ها پایین رفت.

با قدم های تند به سمت ماشینش‌رفت، سوارش شده و از آنجا خارج شد.

کلافه دستش را لای موهای عسلی رنگش فرو کرد و زیر لب گفت:


romangram.com | @romangraam