#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_81
جواب رو هم من می دونم، هیچ شباهتی نداشت انگار اصلا این دختر اون نبود. بعد اون روز هم دیگه جلوت سبز نشدم و فقط دورا دور دنبالت می کردم، تا بتونم یک دل سیر نگاهت کنم.
ولی چیزی نگذشت که فهمیدم یکی رو دوست داری!
اسم اونم شایان بود پسری که رشتش کامپیوتر بود و توی کافینت محلتون کار می کرد!
خیلی اونجا می رفتی و برای هر کار کامپیوتری که داشتی اونجا بودی.
یک روز من هم پشت سرت وارد شدم و اتفاقی حرف هات رو با دوست هات شنیدم که با شیفتگی به شایان نگاه می کردی و می گفتی:
توروخدا ببینش چه سربه زیره، بابا من عاشق این شدم رفت! یک روز نبینمش روزم شب نمی شه!
دقیقا همون حسی که من بهت داشتم من اختیار از کف داده بودم و دیوانه وار بهت وابسته شده بودم!
با خودم می گفتم بچست و احساسش واقعی نیست، ولی واقعی بود!
شایان شده بود خدای دومت!
در حدی که نتونستی طاقت بیاری و خودت بهش اعتراف کردی که عاشقش شدی و من مات مونده بودم!
مدت ها من در پی تو بودم ولی گوشه ی چشمی هم بهم ننداختی! مگه اون پسر چی داشت که من نداشتم؟
هیچ وقت اینو نفهمیدم!
ولی وقتی بردیش پیش خانوادت به بدترین شکل برخورد کردن و گفتن کار و بار نداره.
کورسوی امیدی توی دلم روشن شد که قضیه ی شایان تموم شدست، ولی نبود!
هرروز با شایان بودی و با وجود مخالفت خانوادت بازهم پا پس نمی کشیدی و باهم بودین، ولی من چی؟
خبر نداشتی یک بدبختی همون اطراف شمارو می بینه و از درون می سوزه و آتیش می گیره!
حسادت مثل خوره افتاده به جونش و داره جونش رو می گیره!
وقتی جلوی چشم های من وارد یک خونه می شدین می مردم، می مردم تا بفهمم اونجا چه خبره!
ولی باید تحمل می کردم چون همون طور که تو شایان رو می پرستیدی من هم تورو می پرستیدم، باید می ساختم چون عاشقت بودم!
و به اینجای حرفش رو با داد گفت که پلک هام رو به هم فشردم و دستم رو روی دسته ی صندلی فشار دادم، فقط صدای نفس های عصبی و پشت سر همش به گوش می رسید.
بعد از چند ثانیه و با شنیدن صدای لرزونش آروم چشم هام رو باز کردم:
می فهمی دنا؟ می فهمی من چه زجری می کشیدم و دم نمی زدم؟
می تونی درک کنی اون همه درد رو چه طوری توی وجودم جا کردم؟
این که نزدیک منی ولی من نمیتونم طرفت بیام، لمست کنم یا باهات حرف بزنم چرا؟
ناگهان ساکت شد، آب دهانش رو جوری قورت داد که سیبک گلوش بالا و پایین شد و قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید!
باورم نمی شد انگار داشتم خواب می دیدم! هیچ وقت حتی خواب همچین چیزی رو نمی دیدم، اصلا حس خوبی نداشتم؟ نمی تونستم طاقت بیارم یک مرد جلوی من اشک بریزه اونم به خاطرِ خودِ من!
دست هام رو بالا آوردم و بهشون نگاه کردم، انقدر دسته ی صندلی رو توی دستم فشار داده بودم که کف دست هام قرمز شده بود و گیز گیز می کرد!
دوباره نگاهم رو بهش دوختم که با دست اشکش رو پاک کرد، از جاش بلند شد و گفت:
الان دیگه اون طوری نیست دنا! این دفعه نمی ایستم ببینم با یکی دیگه خوشی! این دفعه طرف مقابل باید من باشم، فقط من!
با بهت نگاهش کردم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم:
تو چی می گی؟
دست هاش بالا آورد و خونه رو نشون دادو گفت:
دست و پاتو نمی بندم چون اسیرم نیستی و نمی خوام حتی یک تار مو ازت کم شه و ناراحت شی!
ولی باید اینجا با من بمونی چون عاشقم می شی و بعدش ازدواج می کنیم.
چشمکی زد و ادامه داد:
البته فعلا برای این حرف ها زوده تو لذت ببر خونه ی خودته، من هم از کنار تو بودن لذت می برم و عقده ی این پنج سال رو خالی می کنم و در ضمن بقیه ی داستانم بعدا برات تعریف می کنم عزیزم. فعلا باید مدارک اینکه تو پیش منی از بین ببرم چون نمی خوام هیچ کس مزاحم خلوتم باهات بشه، شب می بینمت!
مکثی کرد، با دست خورده شیشه های لیوان رو نشون داد و گفت:
حواستم باشه روی اینا راه نری، شب که برگشتم جمعشون می کنم.
و جلوی چشم های بهت زدم از اونجا خارج شد، وقتی به خودم امدم با شتاب از جام بلند شدم و پشت سرش رفتم ولی اون رفته بود!
romangram.com | @romangraam