#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_80
دندون هام رو به هم فشردم و با حرص گفتم:
شایان با من بازی نکن! با این خونسردی مسخرت جوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده صبر من رو امتحان نکن.
چیزی نگفت و همون طور به سمت یکی از صندلی های چوبیِ کنار شومینه رفت، روش نشست و خیره به صندلی رو به رویی گفت:
_ز وقتی شایان مُرده وقتی می بینمت یاد این پسرای ول گرد کوچه خیابونی می افتم.
قبلش یک دختر ظریف بودی مثل بقیه، ولی بعدش همه چیت عوض شد!
از طرز حرف زدن و راه رفتنت بگیر تا لباس پوشیدنت!
دیگه خبری از اون دخترِ شاد و ظریف قدیم نبود.
اون لباس های صورتی و رنگ شاد و ظریفت توی حیاط خونه سوختن و اون دنای ظریفم با خودشون سوزوندن!
شایان مُرد ولی پشت سرش به جای یک دختر شکننده یک دختر قوی و خاص متولد کرد!
دختری که خانوادش همه چیزش بودن دیگه حتی با اونا هم حرف نمی زد.
به اینجای حرفش که رسید روش رو به سمتی منی که با بهت به حرف هاش گوش می کردم برگردوند و لبخندی زد:
خب اولشم گفتم که اون دختر تو بودی.
می گم میخوای برگردیم به گذشته؟
و با ابرو به قاب عکس توی دستم اشاره کرد و گفت:
حتما الان دوست داری بدونی اون قاب عکس دست من چیکار می کنه؟
خب بیا بشین تا برات بگم!
و با دست اشاره ای به صندلی رو به روییش کرد که من خنده ی عصبی کردم:
صبرکن ببینم، تو..تو من رو مسخره کردی؟
این هارو از کجا می دونی؟ این که من چه طوری بودم و چه طوری شدم و چیکار کردم رو کی بهت گفته؟
از جاش بلند شد، با لبخند به سمتم امد و گفت:
صبر نداری که عزیزم!
یکم تحمل کنی بهت می گم!
و ناگهان مچ دستم رو گرفت و قبل اینکه حرکتی کنم من رو روی صندلی نشوند و بعد از گرفتن قاب عکس از دستم خودش رو به روم نشست.
پای چپش رو روی پای راستش انداخت و خیره به قاب توی دستش گفت:
چشم هات دنا، چشم هات!
رنگشون خیلی خاص و قشنگه، مخصوصا اینجا هرکس ببینه ناخواگاه بهت جذب می شه!
و نگاهش رو بهم دوخت و ادامه داد:
اولین بار وقتی هیفده سالت بود و دوم دبیرستان بودی دیدمت.
داشتی با دوست هات از مدرسه بر می گشتی خونه و صدای خنده هات اون منطقه رو برداشته بود، من هم بدون این که بدونم محوت شده بودم البته اون موقع بیست سالم بود!
بهت نگاه کردم و اولین چیزی که گفتم این بود که این دختر چقدر خوشگله!
بعد از اون روز هر روز جلوی مدرسه یک گوشه وایمیستادم تا ببینمت، با صدا کردن اسمت توسط دوست هات هم اسمت رو فهمیده بودم.
می دونی چرا می گم خیلی عوض شدی؟
چون یک بار نتونستم طاقت بیارم و وقتی تنها بودی سر راهت سبز شدم ترسیده بودی و می خواستی جیغ و داد راه بندازی که به خاطر اینکه ناراحتت نکنم رفتم.
ولی الان جلوم قد علم می کنی، خط و نشون می کشی، تهدید می کنی و حتی می زنی!
خب کجای این دنا به دنای قبلی شبیهه؟
من حرفی نداشتم، فقط مات بهش نگاه می کردم که ابرویی بالا انداخت و ادامه داد:
خب پس همین طور ادامه بدیم، تو ساکت به حرف هام گوش بده؛ خودم می گم.
romangram.com | @romangraam