#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_79
من بمیرمم با توی عوضی یک جا نمی مونم!
گفتم دستمو ول کن!
ولی اون بدون هیچ حرکتی نفس گرمش رو توی گردنم فوت کرد که جری ترم کرد.
با عصبانیت لگدی به پاش زدم که فشار دستش روی دستم بیشتر شد و با حرص غرید:
تو خیلی وحشی شدی دنا!
ولی من رامت می کنم بشین نگاه کن.
همین طور که تقلا می کردم گفتم:
خفه شو بابا.
دستامو ول کن تا نشونت بدم، هنوز وحشیمو ندیدی!
-شرمنده این دفعه نمی تونم.
و سردی چیزی رو روی دهان و بینیم حس کردم، لعنتی می خواست بی هوشم کنه!
خیلی سعی کردم خودم رو آزاد کنم و نفس نکشم؛ ولی نتونستم، کم کم چشم هام بسته شد و دیگه چیزی نفهمیدم!
*************************
آروم لای پلک هام رو باز کردم که نور لامپ توی چشم هام زد و باعث شد دوباره چشم هام رو ببندم.
چند ثانیه بسته نگهشون داشتم، بعد باز کردم و گنگ به اطراف نگاه کردم.
من کجا بودم!؟
من چه طوری روی این تخت دراز کشیدم؟
با شتاب روی تخت نشستم و نگاهم رو یک دور کامل به اتاقی که درش بودم انداختم!
یک اتاق کاملا معمولی بود ولی اینجارو نمی شناختم!
شومینه ای که با دوتا صندلی کنارش یک گوشه ی اتاق قرار گرفته بود، تخت و کمد و هرچیزی که یک اتاق معمولی می تونست داشته باشه!
انگشت اشاره و وسطم رو به گوشه ی سرم گرفتم، فشاری بهش آوردم و زیر لب زمزمه کردم:
چرا هیچ چی یادم نیست؟!
ناگهان نگاهم به دوتا قاب عکسی خورد که توی یکیش عکس من بود و اون یکی شایان بود با تعجب قاب عکس هارو توی دست هام گرفتم و نگاهشون کردم.
شایان، من!
کم کم ذهنم همه چی رو لود کرد!
بی هوش شدنم، آورده شدنم به اینجا، همه اش کار شایان بود!
این عکس رو خیلی دوست داشتم، رنگ چشم هام توی این عکس خیلی خاص بود، ولی این عکس دست اون چیکار می کرد؟
با عصبانیت از روی تخت بلند شدم و به اطراف نگاه کردم، این مرتیکه خودش کجا بود؟
قاب عکس اون رو روی زمین انداختم، قاب عکس خودم رو توی دستم گرفتم و با صدای بلندی داد زدم:
شایان، شایان کدوم جهنمی قایم شدی؟
همون طور که با حرص دور اتاق می چرخیدم چشمم به در بسته خورد، تا خواستم به سمتش برم صدای شایان از پشتم بلند شد:
من همین جام عزیزم، خودت رو خسته نکن!
با عصبانیت دستم رو مشت کردم و به سمتش برگشتم، با خونسردی جرعه ای از محتوای فنجونش نوشید و اون رو به سمتم گرفت و با لبخند گفت:
قهوه؟!
اخم غلیظی کردم، با عصبانیت ضربه ای به فنجون زدم که روی زمین پرتاب شد و صدای شکستنش در اومد!
شایان نگاهی به فنجون قهوه کرد و با لبخند عمیقی دست آزادش رو پایین انداخت و گفت:
خیلی خب هرطور راحتی.
واسه آرامشت خوب بود گفتم شاید بخوری.
romangram.com | @romangraam