#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_75

این‌ مال همون شایانی هستش که خودشو بخاطرت تیکه پاره کرده؟

یا برای اون قبلی که مرد؟

با شنیدن این حرف با بهت نگاهش کردم این از کجا می دونست شایان کیه و مرده!

مات نگاهش کردم و گفتم:

تو...تو از کجا می دونی؟

گوشه ی لبش کش امد:

همون بچه قرتی گفت، گفت اون قبل از عشقت دوست داشته ولی دورادور، گفت به خاطر تشابه اسمی هم که شده تو رو تحت تاثیر خودش قرار می ده؟ خیلی دوست داره ‌و توهم عاشقش می شی. اون به من گفت، منم‌ فهمیدم.

دستم رو به سرم گرفتم و از جام‌ بلند شدم، خدای من! چی‌ می شنیدم؟

شایان قبل از مرگ شایان‌ خودم عاشقم بوده؟

نه الان راستین داره چرت می گه، اون تو خودش نیست!

آره نمی‌ دونه چی‌ می گه.

ولی اگه نمی دونه پس از کجا‌ می دونه شایان مرده؟

با عصبانیت موهام رو توی چنگم‌ گرفتم، مثل دیوونه ها به طرف راستین رفتم و داد زدم:

تو داری چی می گی؟

همه چیز و همین الان بهم‌ توضیح می دی راستین، همین الان!

ولی‌ راستین‌ چیزی‌ نگفت و چشم‌ هاش رو بست!

نه الان نه، الان نباید می خوابید!

باید هرچی که می دونست رو به من می گفت.



با عصبانیت تکونش دادم و داد زدم:

راستین بلند شو، پاشو باید همه چی رو بهم بگی!

ولی انگار اصلا توی این دنیا نبود.

کلافه دست هام رو به سرم‌ گرفتم، داره چه اتفاقی می افته؟ چرا همه از همه چیز زندگی من خبر دارن الا خودم؟

فردا صبح، تا فردا صبح همین جا می نشستم تا راستین بیدار شه و جواب همه سوال هام رو بده، یعنی باید می داد!

انقدر عصبانی بودم که دلم می خواست هرچی‌ جلوی دستم بود رو‌ به پایین پرتاب کنم ولی نمی شد، حداقل اینجا نمی شد!

در یک تصمیم آنی از اونجا بیرون رفتم، همون جا ایستادم و با همه ی توانم اسم خدا رو فریاد کشیدم.

پشت سر اون چند تا فریاد دیگه زدم تا تموم حرص و عصبانیتم رو این طوری تخلیه کنم.

بعد از اون نفس عمیقی کشیدم و به داخل اتاق برگشتم.

خب من‌ الان باید کجا می خوابیدم؟

اینم ماشالله کل اون دوتا تخت رو گرفته بود!

به ناچار با دست به اون طرف هلش دادم و اون یکی تخت رو با یکم زور زدن از اون جدا کردم و به طرف مخالفش بردم. نیم‌ نگاه خشمگینی بهش که راحت خوابیده بود انداختم و روی تخت دراز کشیدم.

چشم هام رو بستم و چیزی نگذشت که خوابم برد.

نمی دونم چقدر گذشت که با صدای عصبانی راستین از خواب پریدم:

پاشو ببینم تو اینجا چیکار می کنی؟

د مگه با تو نیستم؟

با حرص روی تخت نشستم، بهش که دست به کمر و شاکی کنار تخت ایستاده بود نگاه کردم:

چته چی می گی؟

اخم هاش رو توهم کرد:

دارم بهت می گم تو اینجا، روی تخت من چه غلطی می کنی؟

پوزخندی زدم:

romangram.com | @romangraam