#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_74
راستین، راستین پاشو رسیدیم، یک تکونی به اون هیکل گندت بدی بد نمی شه!
و پاهاش رو به طرف خودم کشید، اصلا حرکتی نمی کرد!
دست هام رو به کمرم زدم و پوفی کشیدم.
به چشم های بستش خیره شدم، آخه من چه طوری تورو تکون بدم؟!
شاید اگه یک سیلی بهش می زدم حداقل از خواب بیدار می شد و تا داخل میاومد!
بازهم خوبه که از ترس اینجا کسی این اطراف نمی اومد!
به طرف داخل ماشین خم شدم و سیلی محکمی به گونه اش زدم که یهو چشم هاش رو با شتاب باز کرد با حرص زمزمه کرد:
داری چه غلطی می کنی؟
نفس آسوده ام رو بیرون فرستادم و گفتم:
بالاخره یکم شبیه خودش شد، پاشو ببینم بریم داخل.
خواست بلند شه که دوباره روی صندلی افتاد و زمزمه کرد:
چرا انقدر بدنم کوفته اس؟
اوفی گفتم و دستش رو گرفتم و با کمک خودش از ماشین بیرون کشیدمش.
در رو بستم و ریموت رو زدم.
با خودم به داخل اتاق بردمش، روی تخت گذاشتمش و نفس عمیقی کشیدم،دماشالله قدو هیکل نبود که!
نگاهی بهش کردم و با اخم گفتم:
بیداری یا باز خوابی؟
به زور زمزمه کرد:
بیدارم.
خوبه ای گفتم و از اتاق بیرون رفتم تا بخاری برقی که گرفتم رو از ماشین بیرون بیارم.
به طرف ماشین رفتم و با برداشتن بخاری برقی کوچیک به داخل اتاق برگشتم و در رو پشت سرم بستم.
با چشم دنبال پریز گشتم و با پیدا کردنش بخاری رو بهش وصل کردم و روشنش کردم، واقعا اینجا بدون هیچ وسیله گرمایشی چطوری طاقت می آورد؟
به طرف راستین رفتم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم، هیچ تغییری نکرده بود!
از جام بلند شدم، پارچه ای برداشتم، توی ظرفی آب ریختم و پارچه رو توی ظرف فرو بردم و بعد روی پیشونیش گذاشتم و خیره بهش زمزمه کردم:
من چرا دارم به تو کمک می کنم؟
چرا دلم نمی آد این طوری ولت کنم و برم؟
با دست موهای مشکی بلندش رو که جلوی صورتش افتاده بود رو کنار زدم و با دست یکم آب توی صورتش ریختم که پلک هاش لرزید و چشم هاش رو باز کرد، نگاهی به اطراف کرد و گفت:
اصلا نمی تونم چشم هام رو باز نگه دارم.
و نگاهش رو به من دوخت و ادامه داد:
تو داری چیکار می کنی؟
لبخند تمسخر آمیزی زدم:
دارم برات می رقصم نمیبینی؟
دارم واسه اینکه جنابعالی به خودت بیای تلاش می کنم!
نگاهش از روی صورتم به گردنم کشیده شد و با اخم به گردنبند روی گردنم نگاه کرد و زمزمه کرد:
این مال همون بچه قرتیه؟
گنگ نگاهش کردم و پرسیدم:
چی؟ بچه قرتی کیه؟
پوزخندی زد، دستش رو آروم بالا آورد و گردن بند رو توی مشتش گرفت و گفت:
romangram.com | @romangraam