#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_73
صدای خیلی آرومش بلند شد:
خوبم فقط خوابم می آد.
با تردید نگاهش کردم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم که با حس کردن داغی شدید پیشونیش با نگرانی نگاهش کردم:
دیوونه تو که همین الان داشتی واسه من خط و نشون می کشیدی! الان یهو چت شد؟ داری توی تب می سوزی!
با بی حالی سرش رو به دیوار تکیه زد و زمزمه کرد:
خوبم دنا فقط باید بخوابم، باید برم پارک.
اخمی کردم و با حرص گفتم:
با این حال؟ نمی تونی روی پاهات وایسی! چیکار کردی با خودت؟
هیچ چیزی نمی گفت و فقط نفس های تند می کشید!
با نگاه کردن به لباس هاش با عصبانیت زمزمه کردم:
انگار نه انگار زمستونه! واسه من با لباس به این نازکی میاد بیرون بایدم تب کنی و از پا بیوفتی!
نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم و ادامه دادم:
همین طور همین جا بشین من بر می گردم ولی اصلا، اصلا نخواب اون طوری نمی تونم ببرمت باشه؟
پلک هاش رو به هم فشار داد و چیزی نگفت، نگاهی بهش کردم و با سرعت به داخل خونه دویدم.
با اینحال مستم می کنه!
آخه من به تو چی بگم؟ چی بگم؟
نمی فهمم واسه چی انقدر زندگی رو به خودت زهر کردی!
من هم اگه توی همچین جایی زندگی کنم بدون هیچ وسایل گرمایشی دووم نمی آرم!
پوف بلندی کشیدم و ساکت و آروم به سمت اتاقم رفتم، کشوی پاتختیم رو باز کردم، ریموت ماشینم رو کف دستم گذاشتم و با تردید بهش خیره شدم.
بعد از مرگ شایان به هیچ وجه ازش استفاده نکردم و جزو ممنوعه هام به حساب میاومد، یعنی الان وقت استفاده ازش رسیده بود؟
راستین کی بود که باید به خاطرش پا رو ممنوعه هام می ذاشتم؟
شاید هرکسی توی این حال بود این کار رو می کردم! ولی شاید!
تردید رو کنار گذاشتم و دستم رو مشت کردم.
کشو رو بستم و از اتاق خارج شدم، به سمت انباری طبقه پایین رفتم و داخل شدم.
با یکم گشتن چشمم به بخاری برقی خورد که لبخند کمرنگی زدم و با برداشتنش از انبار خارج شدم و به سمت ماشینم که یک دنا پلاس مشکی بود رفتم.
خیلی ها بخاطر این که اسمم با ماشینم یکی بود مسخره ام می کردند و می خندیدند و البته خودم هم همین طور.
بی خیال فکر کردن شدم و ریموت ماشین رو زدم، خاری رو روی صندلی جلو گذاشتم و در رو بستم و به طرف راستین رفتم، زیر بازوش رو گرفتم و گفتم:
راستین بلند شو باید بریم.
آروم لای پلک هاش رو باز کرد و با اخم بهم نگاه کرد، حق به جانب نگاهش کردم و گفتم:
واسه من اخم هاتو نریز، اونی که باید اخم کنه منم پاشو ببینم! من زورم به این هیکل تو نمی رسه!
سیبک گلوش بالا و پایین شد و کف دستش رو به زمین تکیه زد و با کمک من بلند شد، ولی نتونست درست وایسه و بی تعادل عقبی رفت که محکم بازوش رو گرفتم و به سمت ماشین بردم و در عقب رو باز کردم ولی همچنان تلو تلو می خورد!
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و به داخل ماشین هدایتش کردم که دراز کشید و پاهای بلندش رو آویزون کرد و چشم هاش رو بست، من هم در عقب رو بستم و جای راننده نشستم.
با تردید دست هام رو روی فرمون گذاشتم، بعد از گذشت چهار سال دوباره پشت فرمون نشستم.
اون هم به خاطر یک غریبه ای که نمی دونستم چه جایگاهی توی زندگیم داره! راستین جز پلی واسه ی رسیدن به اهدافم هنوز جایگاه دیگه ای نداشت!
فکر کردن رو کنار گذاشتم و ماشین رو روشن کردم و به سمت پارک رفتم.
خوب بود که هنوز رانندگی رو فراموش نکرده بودم!
از آینه نگاهی به راستین که چشم هاش بسته بود انداختم، این پسر قطعا یک دیوونه ی به تمام معنا بود و مطمئنا فردا به خاطر مستیش هیچ چیزی یادش نمی اومد.
سرعتم رو بیشتر کردم و زیاد طول نکشید که به پارک رسیدیم، از ماشین پیاده شدم، چند بار صداش زدم و گفتم:
romangram.com | @romangraam