#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_72




همون طور توی آینه به گردنم خیره بودم که با صدای تقی که به پنجره خورد، از فکر خارج شدم و متعجب به سمت پنجره حرکت کردم که دوباره سنگی به شیشه پنجره خورد، اخمی کردم و درحالی که پنجره رو باز می کردم زیر لب گفتم:

اینجا چه خبره؟

بعد از این که پنجره رو باز کردم کمی به طرف پایین خم شدم که با دیدن راستین که سنگ توی دستش رو توی هوا می انداخت و می گرفت چشم هام گرد شد!

این اینجا چیکار می کرد؟

اخم هام رو درهم کردم و با حرص گفتم:

تو اینجا‌ چه غلطی می کنی؟

لبخند پررنگی زد و تلو تلو خوران عقب رفت و گفت:

باید با من‌ بیای.

-نه بابا امر دیگه؟

سپس‌چشم هام رو ریز کردم و بادقت بهش نگاه کردم:

وایسا ببینم تو مستی؟

با صدای بلند زیر خنده زد:

آره، ولی می فهمم دارم چی می گما!

اونقدرنخوردم یالا بیا پایین.

نفسم رو کلافه بیرون دادم:

بیام پایین که چی‌ بشه؟

رفتی تا خرخره خوردی بعد اومدی اینجا‌ چرت و پرت تحویل من می دی؟

یالا برو شر درست نکن.

-اگه تو نیای من می‌آم بالا.

با حرص گفتم:

تو دیوونه ای؟ سرشبی با من چیکار داری؟

اصلا تعادل نداشت و فقط تلوتلو می خورد.

سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و خواستم ‌پنجره رو ببندم که صداش متوقفم کرد:

-اون شب....اون شب که یاد مامانم عصبیم کرد و تو بغلم کردی خیلی آروم شدم، الانم بیا، الانم بیا آرومم کن زودباش.

ناخوداگاه اخم هام از هم باز شدن و جاش رو تعجب گرفت و زیرلب گفتم:

این واقعا دیوونه شده!

چیزی نمی گفتم و فقط نگاهش می کردم که همون طور که نگاهم می کرد گفت:

یا همین الان با من می آی یا می آم در‌می‌ زنم‌ یکی از اعضای خانوادت در و باز کنه که این طوری برات خوب نمی شه نه؟

نفس پرحرصی کشیدم:

خیلی خب دیوونه همین طور بی سروصدا اونجا بشین الان می آم ببینم‌ چه مرگته!

لبخند پیروز مندانه ای زد که با حرص پنجره رو بستم، پالتوم رو از روی تخت چنگ زدم، کلاهش رو روی سرم گذاشتم و آروم از اتاقم خارج شدم.



به اطراف نگاه کردم و وقتی که از نبودن کسی مطمئن شدم آروم از پله ها پایین رفتم، خوشبختانه توی سالن هم کسی نبود.

آروم در سالن رو باز کردم و بعد از خارج شدن بی صدا بستم؛ نفس آسوده ام رو بیرون فرستادم خدارو شکر خطرها به خیر گذشت حالا برم‌ ببینم مشکل این دیوونه چیه!

از سردی هوا لرزی به تنم‌ نشست که لبه های پالتوم رو به هم نزدیک کردم و به طرف پشت خونه حرکت کردم.

سوال اصلیم این بود که اون چه طور تونسته وارد خونه بشه و از اون جالب تر از کجا می دونست پنجره ی اتاق من کدوم یکی از این اتاق هاست؟

ابرویی بالا انداختم و با دیدنش که زیر‌ پنجره ی اتاقم به دیوار تکیه زده بود به طرفش حرکت کردم و با اخم رو به روش نیم‌ خیز شدم، دستم رو زیر چونه اش گرفتم و سرش رو بالا آوردم که با دیدن چشم های بسته اش متعجب گفتم:

راستین منو ببین، چت شد؟


romangram.com | @romangraam