#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_71

چرا اون ماشین اون لحظه باید می اومد؟

مگه شایان چند سالش بود که باید به خاطر من و خانوادم می رفت زیر خروار ها خاک؟

آخه مگه کسی می تونست جای اون رو توی دلم بگیره؟

چطوری می خواستم فراموشش کنم؟

چطور اون همه خاطره رو یادم می رفت

انگار اون آدمی که با شایان بود من نبودم!

اون دختری که از خوشحالی لبخند از روی لب هاش پاک نمی شد اصلا شبیه من نبود!

دنای شاد و سرحال اون موقع کجاست؟

هر‌ روز که از خواب بلند می شدم، می رفتم سروقت دانیال روی تختش می پریدم تا بیدار شه و به خاطر لاغر بودنش بهش می گفتم دانیال چوب شور. و اونم دور خونه دنبالم می کرد و صدای خنده ی هردومون بلند می شد سر آخرم اعتراض های مامان مارو آروم می کرد!

من دیگه هیچ شباهتی به اون دختر ندارم، اون خونه ی با صفای ما الان حتی سرسوزنی صفای اون موقع رو نداره!

شایان که رفت زیر خاک اون دنا رو هم با خودش زیر خاک دفن کرد.

این فضای شاد تالار اصلا به فضای دل من نمی خورد و نمی تونستم تحمل کنم.

بنابراین نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه به کیمیا خبر بدم از تالار بیرون زدم‌ و سرجاده تاکسی گرفتم و به سمت خونه رفتم.

الان هیچی‌ جز فضای تاریک اتاقم آرومم نمی کرد فضای اتاقم هم مثل درون خودم تاریک بود جوری که حتی یک کورسوی امیدی هم توش پیدا نمی شد!

و فقط همون جا بود که من رو به آرامش دعوت می کرد.



بعد از نیم ساعت که به خونه رسیدم، چیزی نگذشت که موبایلم‌‌ زنگ خورد، کلافه گوشیم رو از جیبم درآوردم، با دیدن اسم کیمیا قطع کردم، موبایل رو خاموش کردم و روی تخت پرتابش کردم.

دکمه های پالتوم رو باز کردم، به سمت کشوی پا تختیم رفتم و قاب عکس خودم و شایان رو بیرون کشیدم، همون جا روی زمین‌‌ نشستم و قاب عکس رو توی دست هام گرفتم، با لبخند تلخی خیره صورت خندون هردومون شدم، دستم رو نوازش گونه روی تصویرش کشیدم، بوسه ای روی تصویرش زدم و زیر لب گفتم:

کاش تصوریت نفس می کشید شایانم! کاش جای اینکه به عکست خیره شم به خودت خیره می شدم.

بغضی که توی گلوم بود با دیدن عکسش‌ و لبخندش کم کم‌ شکسته شد و اشک های سمج بودن که از گونه هم سرازیر‌می شدند.

قاب‌ عکس رو توی بغلم‌ گرفتم، روی‌ قلبم‌ گذاشتم و به خودم فشارش دادم و باصدایی که می لرزید زیر لب زمزمه کردم:

کجایی شایان؟ کجایی لعنتی؟

چطوری‌ تونستی تنهام بذاری بی معرفت!

کاش بدونی که این قلبم هر روز بیشتر مچاله می شه، جرئت این که بیام سر مزارت رو ندارم، شایان ازت خجالت می کشم من باید جای تو زیر اون خاک ها می رفتم، من باید می مردم، من!

این رسمش نیست که من نفس بکشم و تو به خاطر من زیر خاک ها باشی و نتونی نفس بکشی!

عکسش رو دوباره رو به روم قرار دادم و اشک هام رو پاک کردم:

شایان عزیزم قول می دم، قول می دم که هرکی که با اون ماشین بهت زد رو پیدا می کنم و تقاصت رو پس می گیرم. اول اون رو پیدا می کنم و تقاص کارش رو ازش می گیرم اون وقت...اون وقت من هم دیگه توی این دنیا کاری ندارم.

می آم پیشت؟ این دنیا بدون تو برای من معنی نداره، دنیای من تو بودی!

اگه از من بود که خیلی وقت پیش پیشت بودم، همه چیز من پیش تویِ لعنتیه!

ولی نترس من تنهات نمی ذارم شایان به محض اینکه قاتل اصلیت رو پیدا کردم یک لحظه هم مکث نمی کنم و خودم رو پیشت می رسونم خب؟

بهت قول می دم عزیزم.

و بوسه ای به عکسش زدم و دوباره توی کشو قرارش دادم.

از جام بلند شدم، با همون اشک هایی که از گونه ام سرازیر بودن در کمدم رو باز کردم و پیرهن آبی رنگ شایان و جعبه ای که روش بود رو ازش بیرون آوردم، پیرهن رو به بینیم چسبوندم و با تموم وجود عطر لباس رو نفس کشیدم.

می خواستم فکر کنم بعد از گذشت چهارسال هنوز عطر شایان روشه، با این که این طوری نبود و از محالات بود ولی من می‌خواستم این طوری فکرکنم، این طوری خیلی بهتر بود.

همون طور که با یک دست پیرهن رو نگه داشته بودم با دست دیگه ام جعبه رو باز کردم، گردن بندی که شایان بهم هدیه داده بود و اسم خودش به حروف لاتین بود رو بیرون کشیدم، توی کف دستم گرفتم و بهش خیره شدم.

حرفی که موقع دادن این گردنبند بهم گفته بود توی ذهنم اکو شد:

دوست دارم‌ این‌ همیشه توی گردنت باشه ،این طوری یاد من همیشه همراهته حتی اگه پیشت نباشم.

و من‌ هم قول داده بودم درش نیارم ولی زیر قولم زده بودم و الان وقت عملی کردن دوبارش بود.

پیرهن رو روی میز گذاشتم و رو به روی آینه ایستادم، گردنبند رو به گردنم بستم و دستی روش کشیدم.

از آینه به خودم‌ نگاه کردم طلایی بودن گردنبند روی پوست سفید گردنم حسابی خود نمایی می کرد؛ لبخندی زدم و بوسه ای روی گردن بند زدم.

romangram.com | @romangraam