#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_70
نمی دونم کیمیا نمی دونم، فقط می دونم یک بار دیگه ببینمش به پلیس خبر می دم!
کیمیا ماشین رو به حرکت در آورد و در همون حین گفت:
به نظر من به خانوادت بگو، همه ی تهدید هاش رو شنیدم.
بخدا انگار دیوونست یک آدمعادی هرروز و هرشب می افته دنبال یکی و شب دم خونش می خوابه؟ نه والله!
دنا این پسر خطرناکه چی می شه غد بازی رو کنار بذاری و به دانیال یا بابات بگی؟
با شتاب به طرفش برگشتم:
اصلا کیمیا اصلا!
خودم از پس مشکلاتم برمی آم لازم نیست اونا چیزی بدونن!
-کله شقی دیگه، چیزی ندارم بگم!
من هم چیزی نگفتم، کیمیا ضبط رو روشن کرد و صدای آهنگی توی ماشین پیچید.
ولی من انقدر درگیر فکر و خیال های خودم بودم که حتی کلمه ای از آهنگ رو نمی فهمیدم!
از همون آخرین باری که پیش راستین رفتم دیگه بهونه ای برای رفتن پیدا نکردم و این باعث می شد اون نقشه ی توی ذهنم عقب بیوفته و این یعنی دور شدن از اهدافم.
راستین واسه من پلی برای رسیدن به اهدافم بود، فقط همین.
اما باید چطوری بهش نزدیک می شدم رو نمی دونم!
انقدر با رفتار هاش عصابم رو بهم می ریخت که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و رفتاری که نباید می کردم رو می کردم.
از اون طرف هم شایان با تهدید های پوچش هر روز سر راهم ظاهر می شد و باعث سلب همین ته مونده ی آرامشم می شد.
باید هر چه سریع تر یک فکری به حالش می کردم و اگرنه برام دردسر بزرگی می شد!
هر دقیقه ای هم که اسمش به گوشم می خورد یاد شایان خودم میوفتادم و به هیچ وجه نمی تونستم حرکاتم رو کنترل کنم!
نمی دونم چقدر گذشت که با ترمز ماشین و صدای کیمیا به خودم امدم:
پیاده شو دنا، رسیدیم.
از پنجره نگاهی به تالار کردم و بی تفاوت گفتم:
از همین الان بهت بگم کیمیا من ساعت ده بر می گردم حوصله ی سر و صدا و شلوغی رو ندارم باز اصرار نکنی!
-باشه حالا توام!
ابرویی بالا انداختم و از ماشین پیاده شدم، دست هام رو توی جیبم فرو کردم و چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
چیزی نگذشت که کیمیا ماشین رو پارک کرد و باهم به داخل تالار راه افتادیم.
همین که وارد تالار شدیم صدای سرسام آور آهنگ توی گوشم پیچید که باعث شد چهره ام درهم بره.
نگاهی به کیمیا که لبخند پر رنگی روی لب هاش بود کردم و زیر لب با حرص گفتم:
شیطون میگه بگیر برگرد برو خونه!
الکی گرفته منو آورده اینجا.
کیمیا خودش با ذوق به طرف دوست هاش راه افتاد.
من هم کلافه نفس پرحرصم رو بیرون دادم،به طرف یکی از صندلی های خالی رفتم و روش نشستم.
به اطراف و مردم نگاه کردم، هرکس تو حال خودش بود و همه می رقصیدن فاطمه و شوهر آیندش هم که انگاری هنوز نرسیده بودن.
کیمیا من رو آورده بود و خودش غیبش زده بود، از حرص فقط پاهام رو تکون می دادم و به ساعت مچی توی دستم نگاه می کردم که شاید وقت سریع تر بگذره و از اینجا خلاص شم!
آخرین عروسی که رفتم چند سال پیش بود که واسه دختر داییم سارای بود اونم چون سالگرد شایان بود و موندنم توی خونه مساوی می شد با این که یک کاری دست خودم بدم.
کلی گریه کردم و اشک اونم در آوردم.
از یاد اون شب پوزخندی گوشه ی لبم نشست.
چرا شایان نبود؟ چرا؟
romangram.com | @romangraam