#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_76
چیزی یادت نمی آد نه؟
دندون قرچه ای کرد و از بینشون غرید:
چی رو باید یادم بیاد دنا؟
دیشب چی شده؟
با عصبانیت از روی تخت بلند شدم، رو به روش ایستادم و داد زدم:
که چی شده هان؟
تازه به خودت امدی؟
غلط میکنی تا خرخره می خوری که الان بیوفتی گردن منو هیچی یادت نیاد.
با حرص به سمتم خیز برداشت و یقه ی لباسم رو گرفت و من رو به دیوار چسبوند و از لای دندون های به هم چفت شده اش غرید:
دنا با عصاب من بازی نکن؟ د بهت می گم بنال.
پوزخند کمرنگی زدم، کم کم داشتم شک می کردم که راستین دیشب خودش باشه که با این رفتار وحشیانه سابقش نشون داد خودشه و هیچ شکی نیست!
دستم رو روی مچ دستش گذاشتم، با غیض دستش رو از یقه ام جدا کردم و حق به جانب گفتم:
دیشب مست کردی و عین دزدا اومدی توی خونه ما، با سنگ زدن به پنجره اتاقم منو آوردی پایین و اون وقت چی گفتی؟
گفتی اون شب که بغلم کردی و آرومم کردی، الانم بیا این کارو کن و فلان و بهمان.چیه یادت نمیاد؟
اخم غلیظی کرد و با بهت گفت:
چی؟
حرف اضافه نزن، من هیچ وقت همچین کاری نمی کنم!
داری از اینکه هیچی یادم نمی اد سو استفاده می کنی!
ابرویی بالا انداختم و جواب دادم:
اِ حالا دروغگو هم شدم؟
برو بشین فکر کن دیشب اگه من نمی آوردمت اینجا چی می شد؟
نه وایسا خودم می گم!
توی تب می سوختی و می افتادی گوشه ی خیابون، یک بلایی هم سرت می امد و خیال من هم راحت می شد، همین.
و خواستم از کنارش رد شم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش برگردون:
اصلا گیریم که اینطوره، تو واسه چی موندی؟
دلیل اصلیش رو خودم هم نمی دونستم،
فقط می دونستم دلم نمی اومد این طوری ولش کنم، ولی یک دلیل منطقی تر داشتم که بهش بگم.
بنابراین لبم رو با زبون تر کردم، توی چشم های مشکی عصبانیش زل زدم و گفتم:
می دونی چرا؟
چون به من بدهکاری، چون چیزهایی راجع به من و زندگی من می دونی که حتی خود من هم نمی دونم.
دیشب هم داشتی می گفتی ولی مستیت نذاشت و خوابت برد، حتی بیشترش رو گفتی.
بین حرفم پرید و با اخم گفت:
صبرکن ببینم من چی به تو گفتم؟
بغضی که بازهم با یاد شایان توی گلوم نشسته بود رو قورت دادم و گفتم:
می خوای بدونی چی گفتی؟
گردنبند رو توی دستم گرفتم و داد زدم:
گفتی این مال اون بچه قرتی است یا اونی که مرده؟
romangram.com | @romangraam