#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_225
راستین بی خیال مشغول حرف زدن با مهدی بود که آروم صداش زدم، مکث کرد و به طرفم برگشت که با دست بهش اشاره زدم به طرفم بیاد، یک چیزی به مهدی گفت و به سمت منی که آخر راه رو ایستاده بودم اومد، خواستم چیزی بگم که یک دور صورتم رو از نظر گذروند و پوزخند صدا داری زد.
اخمی کردم و نگاهش کردم: چته؟
-هیچی.
-پس چرا پوزخند می زنی؟
نیشخند گوشه ی لبش عمیق تر شد:
دارم فکر می کنم وقتی مهمون می آد خوب به خودت می رسی اون وقت داخل خونه ما تیغ داریم هوم؟
متعجب نگاهش کردم، چه رسیدنی؟ فقط یک رژ ساده زده بودم!
به نظرم این روز ها زیادی حساس شده بود!
خنده ی عصبی کردم:
من به خودم رسیدم؟ من که جز یک رژ چیز دیگه ای نزدم!
بازوم رو کشید و من رو به داخل اتاق برد و در رو پشت سرمون بست.
در همون حالت من رو به سمت آینه برگردوند:
تو اصلا آرایش نمی کنی، همیشه ساده ای، برای همین با همین یک دونه رژ تغییرت زیادی به چشم می آد.
من با آرایش کردنت هیچ مشکلی ندارم ولی می خوام این تغییراتت برای من هم باشه نه فقط برای بقیه.
از توی آینه بهش نگاه کردم و حرفی نزدم، شاید حق با اون بود، من اصلا توی خونه به خودم اهمیتی نمی دادم و معمولی بودم.
سرم رو پایین انداختم و آروم زمزمه کردم:
راستین، من...
نذاشت حرفم رو ادامه بدم؛ من رو به طرف خودش برگردوند و انگشت اشاره اش رو روی *"گذاشت:
ششش، نمی خوام چیزی بگی، مهم نیست.
-اما...
-دنا، لطفا، گفتم مهم نیست.
اما مهم بود، چون واضح بود ازم دلخور شده، و الان که فکر می کردم می دیدم حق هم داره!
نگاه کوتاهی به صورتم انداخت و خواست ازم دور شه که سریعا جلوش وایستادم، دست هام رو قاب صورتش کردم *"
چند لحظه مات موند و هیچ حرکتی نکرد، انتظار این حرکت رو ازم نداشت و خشک شده بود.
بعد چند لحظه به خودش اومد و دست هاش رو قاب صورتم کرد و با خشونت همراهیم کرد.
انگار این طوری می خواست اوج عصبانیتش رو بهم نشون بده.
بعد چند لحظه که هردو نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم و نگاهمون در هم گره خورد.
در همون حالی که نفس نفس می زد پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و لبخندی زد، لبخندش رو بی پاسخ نذاشتم و دست هام رو پشت گردنش گذاشتم.
شاید حق با کیمیا بود، شاید واقعا دیر شده بود!
دست هاش از روی صورتم سر خوردن و جاشون رو به پشت کمرم دادن، پیشونی اش رو از پیشونی ام جدا کرد و من رو در آغوشش کشید:
هر وقت که می آم ازت عصبانی شم نمی ذاری، یک طوری می آی با کار هات باعث می شی اون عصبانیت از بین بره و دوباره عاشقت بشم.
سرم رو توی گردنش فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم، چی می شد همیشه این آرامش بینمون می موند؟
تک خنده ای کردم:
اگه از من باشه تا ابد همین جا میمونم، اما الان مهمون ها می رسن و تو باید حاضر شی عزیزم.
خندید و آروم ازم فاصله گرفت، با شیطنت به صورتم نگاه کرد:
رژت پاک شد.
لبخند پر رنگی زدم:
به جاش لب تو رژی شد.
لبخندش محو شد و سریع انگشت شَستش*" و با رنگی شدنش سریع به سمت دستشویی رفت.
romangram.com | @romangraam