#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_224


نه محکمی گفتم که صداش رنگ حرص گرفت:

شما وضعیتتون از من بد تره! بعد اومدی منو نصیحت می کنی؟

فکر نمی کنی یکم دیر شده؟



بی خیال شونه هام رو بالا انداخت:

به من ربطی نداره، خودش چیزی نگفت، من هم چیزی نمی گم.

کیمیا با حرص کنارم ایستاد و دست به سینه نگاهم کرد:

شما دوتا بچه این؟

تو می گی اون با من حرف نمی زنه منم نمی زنم اونم برعکسش.

الانم می گی‌خودش چیزی نگفت پس یعنی رابطه نداشته باشین، آره؟

راستین بیاد بگه.... لا الا... دختر دهن منو باز نکن!

بی شعوری زیر لب نثارش کردم و بلند تر ادامه دادم:

تو همین الان نگفتی من متاهل نیستم، نمی دونم و این حرف ها؟ پس چی می گی الان؟

تو برو کاری که من گفتم رو بکن، بشین فکر کن و تهش می فهمی که دادن یک‌ شانس دوباره به مهدی چه قدر برای هر دوتون خوبه.

نفسش رو کلافه بیرون فرستاد، دستی بین موهای عسلی رنگش کشید و از آشپز خونه خارج شد.

شونه هام رو بالا انداختم، دیگه نزدیک آخرای قرمه سبزی ام بود و بقیه ی غذا ها حاضر شده بودن و بهترین کار این بود که ده دقیقه ی دیگه می اومدم و کار های پایانی اش رو انجام می دادم.

وقتی برگشتم یهو با راستین رو به رو شدم که هینی کشیدم و کمی عقب رفتم که باعث شد کمرم به گاز برخورد کنه.

صورتم رو از درد جمع کردم و کمی به سمت چپ رفتم، دستم رو پشت کمرم گذاشتم، همینطوریش کمرم داغون بود و این باعث می شد بیشتر دردش به چشم بیاد.

راستین با همون اخمی که چند روز بود نشونم می داد پرسید:

چی شد؟

مثل خودش اخم کردم:

ندیدی چی شد؟ کمرم خورد به گاز.

-خب حواست رو واسه چی جمع نمی کنی؟

دلخور از این لحن طلبکارش با اخم نگاهش کردم:

ببخشید من مقصرم؟ جنابعالی یهو کله کردی اومدی مثل عجل معلق پشت سرم ایستادی! اون وقت من حواسمو جمع کنم؟

اخمش غلیظ تر شد:

برگرد ببینم.

با این لحن دستوری و طلبکارش بیشتر به حرصم دامن می زد!

شبیه اون راستین بد خلق قدیم ها شده بود!

با خشم کنارش زدم و با گفتن نیازی نیست سریعا ازش فاصله گرفتم.

به سمت راه رو و بعد از اون اتاقمون رفتم، در رو باز کردم و پشت سرم بستمش.

درد شدید کمرم نشون می داد که احتمالا به گوشه ی گاز خورده که این طور درد می کرد!

لبم رو گاز گرفتم و نیم رخ جلوی آینه ایستادم و کمی لباسم رو بالا زدم، حسابی قرمز شده بود و چه بهتر که راستین ندید چون حوصله ی گیر دادن هاش رو نداشتم!

نگاهی به ساعت انداختم، ساعت هفت رو نشون می داد و این یعنی خیلی به اومدن مهمون ها نمونده بود.

کت و شلوار گلبه ای که از قبل حاضر کرده بودم رو تن کردم و شال سفید رنگی روی سرم انداختم، به نظر خودم جز یک رژ قرمز رنگ نیاز به آرایش دیگه ای نبود.



دستی به شالم کشیدم و از اتاق خارج شدم.

امشب هم خانواده ی خودم رو دعوت کرده بودم و هم چند نفری از خانواده ی راستین رو که بتونن قشنگ آشنا بشن.

مهدی و کیمیا هم که توی همه ی جمع های ما حاضر بودن و البته سر خود که نه، نا سلامتی تنها دوست های من و راستین بودند.


romangram.com | @romangraam