#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_223
دست تو نبود کیمیا، انسان وقتی عاشق می شه، از هر حرکت طرف مقابل برای خودش یک امید می سازه.
ممکنه بعضی اوقات واقعا درست باشه و اون حرکت منظور دار باشه ولی بعضی مواقع هم نه.
بعضی مواقع هم فقط توهم ذهنه که برای دل خوشیه.
متاسفانه برای تو از دسته ی دومش بوده، تویی که عاشقی نمی فهمی ولی منی که شخص سوم بودم و خوب دانیال رو می شناسم بهت گفته بودم اون به تو حسی نداره!
بغضی که توی گلوش نشسته بود شکست و گونه هاش خیس شد:
یعنی اون دختر رو دوست داره؟
نمی خواستم برای دل خوشیش حرف بزنم و باید اون رو با حقایق رو به رو می کردم:
ببین کیمیا، می خوام باهات صادق باشم.
دانیال آدم عاشق شدن نیست، یعنی اصلا توی این فاز ها نیست و اگه هم با دختر ها می پره همش برای سرگرمیه و فکر کرده دختر ها بازیچه ی دستشن که یک روز با این بپره بگه نه خوشم نیومد و بره با بعدی!
ولی متاسفانه اکثر این پسرا همچین فکری دارن و دانیال هم جز اون دسته اس.
برای همین بهت گفتم دانیال آدمش نیست، اون هنوز توی جمع و جور کردن خودش هم کارش لنگ می زنه عزیزم.
حتی اگه از اون دختر جدا شه هم چیزی عوض نمی شه!
-تو که می دونستی دوست دختر داره چرا به من نگفتی؟ چرا الان که من بهت گفتم متعجب شدی و گفتی چی؟
-چون چند سال بود از این کار کشیده بود بیرون، فکر نمی کردم دوباره مرضش بزنه بالا.
فشاری به دست هاش وارد کردم:
چرا یک شانس دیگه به خودت نمی دی؟
ترجیح می دی با کسی که دوستش داری و دوستت نداره باشی یا کسی که دوستت داره و به خاطرت هر کاری می کنه؟
یکی از دست هاش رو از دستم بیرون کشید و اشک های روی گونه هاش رو پاک کرد:
منظورت چیه؟
با ابرو به مهدی که خیره و نگران بهمون نگاه می کرد اشاره کردم، اخمی از سر ندونستن کرد و کنجکاو به جایی که اشاره کردم برگشت و این مساوی شد و با گره خوردن نگاهشون درهم.
لبخند محوی زدم که کیمیا به سمتم برگشت:
نگو که منظورت مهدیه!
باید یک طوری از حال و هوای برادر بی لیاقتم خارجش می کردم بنابراین با شیطنت ابروهام رو بالا انداختم:
چرا که نه؟ مشکلش چیه؟ نگو نفهمیدی دوستت داره که باور نمی کنم!
لب هاش رو جمع کرد و نگاهم کرد:
می دونم، خودش بهم گفته.
متعجب بهش نگاه کردم، اصلا فکر نمی کردم بهش اعتراف کرده باشه!
با حرص ضربه ای روی دستش زدم:
زهرمار، الان می گن؟ این همه مدت لالمونی گرفته بودی؟
-خیلی وقت پیش گفته بود، دیگه از ذهنم در رفت، یک شب اومده بود توی حیاطمون و می گفت دانیالو دوست داری و این حرف ها تهشم غیر مستقیم یک چیز هایی گفت و رفت برای همین خیلی اهمیت ندادم.
-اما به من کاملا مستقیم گفت، گفت که تورو می خواد و می دونه دوستش نداری.
ولی کیمیا مهدی پسر خوبیه، می دونم خیلی دوستت داره و به خاطرت هر کاری می کنی تو هم به عنوان یک دوست قبولش داری پس از من بشنو، بهش یک فرصت بده، تو با دانیال به جایی نمی رسی.
پوف کلافه ای کشید و سکوت کرد، من هم دست هاش رو ول کردم و از روی صندلی بلند شدم، بهتر بود اون رو کمی به حال خودش رها می کردم که فکر کنه، نمی تونستم چیزی رو بهش تحمیل کنم پس بهتر بود خودش تصمیم می گرفت.
دوباره سر قابلمه ی غذا ها برگشتم که گفت:
تو و راستین در چه حالین؟
با یاد آوری رابطه ی شکر آبمون به خاطر دیروز اخمی کردم:
همون طور که می دونی، نه اون چیزی می گه نه من، فقط با اخم و تخم می آد و می ره، من هم هیچی نمی گم.
با صدای کشیده شدن صندلی فهمیدم از جاش پا شده، ولوم صداش رو کمی پایین آورد:
لابد هنوز رابطه ای هم نداشتین؟
romangram.com | @romangraam