#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_222
غیرمستقیم داشتم می گفتم چیزی نگه، داشتم می گفتم سکوت کنه چون اصلا نه حوصله ی بحثی رو داشتم و نه سر و صدایی!
همینطوریش هم قرار بود پدر بزرگ و یکی از عموی های راستین فردا شب به خونمون بیان و من هیچ کاری نکرده بودم.
*******************************************************
-ترشی رو الان بریزم یا آخرش؟
-نمی دونم که، تو هم هی از من می پرسی!
با حرص نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم:
باید برم بگردم یک دوست متاهل پیدا کنم نه تویی که از من هم خنگ تری!
بی شعوری نثارم کرد و ادامه داد:
خب مگه من شوهر دارم که بشینم براش غذا درست کنم و این هارو بدونم؟
ابرو هام رو بالا انداختم و با شیطنت گفتم:
پس بهتره این یکی غذا رو یاد بگیری، چون دانیال قرمه سبزی دوست داره.
لبخند تلخی زد و آروم گفت:
بهت نگفتم؟
اخم هام در هم رفتند، کیمیا هیچ وقت به این آسونیا غمگین نمی شد!
دست از غذا کشیدم و به سمتش برگشتم:
چی رو؟ چی شده؟
صندلی چوبی آشپزخونه رو کمی عقب کشید و روش نشست:
دانیال دوست دختر داره.
چی بلندی که گفتم نگاه جمعیت توی هال رو به اینجا کشوند، کیمیا به عقب نگاه کرد و با چشم غره به سمتم برگشت:
چه خبرته؟!
تک خنده ای کردم:
دانیال دوست دختر داره؟ اون دیگه کیه که به این لاغر مردنی پا داده؟
با ناراحتی نگاهم کرد:
به نظرت الان درد من اینه؟
می دونستم دردش چیه، این که دانیال بهش علاقه ای نداره توی صورتش کوبیده شده بود.
گلبرگ های رویا هاش و آرزو هاش پر پر شده بودند و این بود دلیل غمگین بودنش توی این چند روز.
صندلی رو به روییش رو عقب کشیدم و رو به روش نشستم، چشم های نمناک عسلیش رو توی چشم هام دوخت که با جدیت گفتم:
من بهت نگفته بودم کیمیا؟ نگفته بودم دانیال دوست نداره؟
ببخشید که رکم ولی تو واسه دانیال فقط دوست منی که گه گاهی باهاش هم کلام می شه.
من نمی دونم تو چطور بهش دل بستی!
-تو چطوری به شایانی که فقط داخل کافینت می دیدیش دل بسته بودی؟
اخم غلیظی کردم، خوب می دونست الان نباید خاطرات شایان رو برام زنده می کرد.
با همون اخم بهش نگاه کردم:
شایان رو وسط نکش کیمیا!
سرش رو بین دست هاش گرفت و آروم نالید:
دنا من نمی تونم باور کنم! یعنی من این همه مدت دلم به هیچ پوچ خوش بوده؟
چرا فکر می کردم حسم دو طرفه اس؟!
با ناراحتی نگاهش کردم، دست هاش رو پایین آوردم و بین دست هام گرفتم:
romangram.com | @romangraam