#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_221
-چرا روی گفتن اسم اون عوضی انقدر مقاومت نشون می دی؟
مگه اون کیه؟ راستین حرف بزن، دلیلت چیه؟
پوزخند عصبی زد و سرش رو به سمتم خم کرد:
که چرا نمی گم هوم؟
پس می خوای همینطوری یهویی بی مقدمه بیام بهت بگم آره؟
سرم رو تکون دادم که با حرص بازوم رو گرفت و با چشم هایی که شعله ی خشم درش واضح بود نگاهم کرد:
د دهن منو باز نکن دختر!
من تورو آوردم این ماشین رو دیدی از حال رفتی!
بیام بهت بگم کی بود؟ فکر کردی ببینیش نرمالی؟ مثل آدم های نرمال رفتار می کنی؟ نه خیز عزیزم از این خبرا نیست!
هر وقت حس کردم آماده ای بشنوی و ببینش بهت میگم.
الانم زیادی اینجا موندیم برو تو ماشین من جمع و جور کردم می آم بریم.
با بهت نگاهش کردم و آروم گفتم:
اما...
نذاشت حرفم رو کامل کنم و بین حرفم پرید:
اما بی اما برو دنا.
با حرص نگاهش کردم و بدون گفتن هیچ حرفی از اون مغازه ی نحس خارج شدم.
در ماشین رو باز کردم و جلو نشستم، با محکم بستن در سعی داشتم کمی از حرصم رو این طوری خالی کنم ولی انگاری تاثیری نداشت.
من دیگه صبری برام نمونده بود که به خوام خرجش کنم، چهار سال زمان کمی نبود!
من بیشتر از این نمی تونستم برای پیدا کردن اون قاتل عوضی صبور باشم.
دلم می خواست هر چه سریع تر پیداش کنم و زجر کشیدنش رو ببینم ولی انگاری راستین از فهمیدن این عاجز بود و یا خودش رو به نفهمیدن می زد.
چیزی نگذشت که در سمت راننده باز شد و راستین توی ماشین نشست، بلافاصله با اخم نگاهم رو ازش گرفتم و دست به سینه به بیرون نگاه کردم.
با این که نگاهش نمی کردم ولی می تونستم طرز نگاه کردنش و عمق عصبانیت و کلافگیش رو حدس بزنم.
با حرص سوییچ رو چرخوند و زمزمه کرد:
نمی فهمی! حالیت نیست من چی می گم. بچه بازی در می آری.
همین کافی بود تا کاملا جوش بیارم! با خشم به سمتش برگشتم:
من؟ من بچه بازی در می آرم؟ تازه نفهم هم هستم آره؟
نه عزیزم این تویی که نمی فهمی!
نمی فهمی چهار سال صبوری کردم و دیگه صبری برام نمونده!
اسم این کارو می ذاری بچه بازی؟ وقتی می دونی کیه و با نگفتنت داری عذابم می دی حق دلخور شدن ندارم؟
اون هم تو عصبانیت دست کمی از من نداشت که با خشم جوابم رو داد:
آره کارت بچه بازیه، نمی فهمی وقتی با دیدن ماشین به اون حال و روز افتادی من چه قدر ناراحت شدم، نمی فهمی نمی تونم دوباره تورو توی اون حال یا حتی بدتر از اون ببینمت!
نیشخندی زدم و چیزی نگفتم، انگار برای اون فهمیدن این موضوع سخت بود.
توی این مورد هردومون از فهمیدن اون یکی عاجز بودیم، بنابراین سکوت بهترین روش برای حل شدنش بود.
وقتی دید نمی خوام حرفی بزنم پوف کلافه ای کشید و ماشین رو روشن کرد.
بین راه بودیم که دستش به سمت ضبط رفت تا روشنش کنه که با لحن جدی گفتم:
روشنش نکن.
سوالی نگاهم کرد که بی تفاوت گفتم:
حوصله ی سر و صدا ندارم.
romangram.com | @romangraam