#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_220


لبخند محوی از این توجهش روی لب هام جا گرفت.

خاک و اینا همش بهونه بودن و اون به خوبی متوجه شده بود که از این ماشین و از دست بهش حالت انزجار بهم دست می ده و مثل همیشه کمک های غیر مستقیمش رو می رسوند.

سرم رو تکون دادم که در سمت راننده رو بست و ماشین رو دور زد، در شاگرد رو باز کرد و کمی به سمت داخل ماشین خم شد.

همونطور خیره اش بودم که چند ثانیه بعد با یک پلاستیک سفید که توش تعدادی کاغد و چند تا چیز دیگه پیدا می شد از ماشین کاملا خارج شد و همونطور که به خاطر گرد و خاک سرفه می کرد در ماشین رو بست.

رو به روی کاپوت ماشین ایستاد و همه ی کاغد هارو از توی پلاستیک خارج و روی کاپوت گذاشت، سپس یک دونه اسپری مشکی رنگ، چراغ قوه و کابل شارژ هم خارج کرد.

بی خیال وسیله ها شدم و تصمیم گرفتم بین کاغذ ها بگردم تا شاید چیز به درد بخوری پیدا کردم.

راستین هم بیکار ننشست و کاغذی از بینشون بیرون کشید، کاغذ رو کمی بالا آورد با دقت بهش نگاه کرد، بعد از چند ثانیه آروم زمزمه کرد:

انگاری نسخه ی داروست.

خب طبیعی بود تشخیص بده، نا سلامتی رشته اش پزشکی بود، سرم رو بالا آوردم و با کنجکاوی پرسیدم:

چه دارو هایی ان؟ می دونی برای چی استفاده می شن؟

-دارو های معمولی نیستن، دوزشون بالاست، برای مریضی های حاده.

جزو دارو های سرطانی هم هستن.

متعجب ابروهام رو بالا انداختم و چیزی نگفتم.

نگاهم به موهاش خورد که روش کمی خاک نشسته بود، دست بردم و خاک روی موهاش رو تکوندم که با اخم سوالی نگاهم کرد، تک خنده ای به چهره اش کردم و گفتم:

خاکی شده بود.



آهانی گفت و بلند تر ادامه داد:

کل بدنم خاکی شده، رفتیم خونه باید دوش بگیرم.

همچنین آرومی گفتم که تمام کاغذ هارو پخش کرد و دست به سینه بهشون زل زد، من هم با کنجکاوی و اخم چند تا شون رو برداشتم به کاغذ ها نگاه کردم، چیز خاصی بینشون نبود که به دردم بخوره و فقط چند تا مطالب پزشکی ساده.

کلافه کاغذ هارو روی کاپوت برگردوندم و گفتم:

از اینا هم چیزی در نیومد!

راستین اوهوم آرومی گفت که به سمتش برگشتم؛ اون می دونست قاتل کیه ولی بهم چیزی نمی گفت!

وقتی اون می دونست چه نیازی بود من خودم رو اذیت کنم و دنبالش بگردم؟

نفس کلافه ام رو بیرون فرستادم و به سمتش برگشتم:

راستین، تو می دونی اون قاتل عوضی کیه، مگه نه؟

چهره اش جمع شد، اخمی کرد و دستش رو پشت سرش کشید:

آره، می دونم.

دست هام رو باز کردم و به اطراف اشاره کردم:

پس ما اینجا چی کار داریم؟

دنبال چی هستیم؟

چرا داریم دنبال جواب سوالی هستیم که یکیمون جوابش رو می دونه؟

خب تو بگو و خیال هر دومون رو راحت کن.

-نمی شه‌.

با شنیدن جوابش با خشم نگاهش کردم، دلیل این همه مقاومتش رو روی گفتن اسم قاتل نمی فهمیدم.

چرا باید انقدر معطل می کرد؟

پلک هام رو محکم روی هم فشردم:

چرا؟

گنگ نگاهم کرد:

چی چرا؟


romangram.com | @romangraam