#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_219
فقط تو با خودت اینطوری نکن قربونت برم!
هق زدم:
نمی تونم راستین، اون تصادف، اون صحنه ها همه توی ذهنم هی تکرار می شن!
صحنه ی اومدن این ماشین نحس اصلا از توی ذهنم بیرون نمی ره!
دستش بین موهام به حرکت در آمد:
باشه عزیزم، منو ببخش، تقصیر من بود، نباید اینطور یهویی بهت نشونش می دادم، باید حدس می زدم هنوز حاضر نیستی!
حاضر نبودم، من هیچ وقت نمی تونستم با این قضیه عادی برخورد کنم.
این قضیه و هرچیزی که بهش مرتبط بود من رو به مرز جنون می رسوند.
اگه زودتر به خودم می اومدم خوب می شد، چون می خواستم برم و از نزدیک اون ماشین رو ببینم، ببینم اون ماشینی رو که صاحبش زندگیم رو خراب کرد.
اما الان نمی تونستم، الان فقط به وجود راستین و امنیتی که بهم می داد احتیاج داشتم.
پیرهنش رو محکم تر توی مشتم فشردم و چشم هام رو روی هم گذاشتم، چی می شد اگه قوی تر بودم؟
با همون بغض و گریه آروم گفتم:
کاش یکم قوی تر بودم، من اصلا دختر قوی نیستم راستین، فقط تظاهر به قوی بودن می کنم.
کاش می شد...
بین حرفم پرید و با دست موهای جلوی صورتم رو کنار زد:
ششششش، تو خیلی دختر قوی هستی دنا!
اصلا خودتو دست کم نگیر، انقدر قوی هستی که با مرگ عشقت بازم سرپا موندی، برای هدف هات جنگیدی، از هیچی نترسیدی و دوباره عاشق شدی.
من حاضرم قسم بخورم دختری مثل تو، کسی که جسارتش مثل تو باشه و اندازه ی تو قوی باشه توی عمرم ندیدم عزیزم.
این موضوع چیزی نیست که بشه راحت باهاش کنار اومد، آسه آسه باید جلو بری تا بتونی خیلی چیز هارو بپذیری.
هیچ کس از تو انتظار نداره با این موضوع معمولی رفتار کنی.
حرف هاش کمی آرومم کردن، جدیدا حرف هایی می زد که من رو توی عمق حرف هاش غرق می کرد.
شده بود یک آدم عاقل، دیگه شبیه اون پسر شر و وحشی اول داستانمون نبود.
راستین تبدیل به یک مرد متاهل آروم شده بود.
سرم رو از سینه اش جدا کردم و توی چشم های سیاهش زل زدم، نگاه اونم توی چشم هام قفل شد و یکی از دست هاش رو روی کمرم گذاشت، در همون حالت آروم زمزمه کردم:
آماده ام.
-مطمئنی؟
آره ی آرومی گفتم که سرش رو تکون داد و من از ماشین پیاده شدم؛ برای چند ثانیه پلک هام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، دیگه زمانش رسیده بود.
چشم هام رو باز کردم و با قدم های بلند وارد مغازه شدم، نگاهم رو به اون ماشین نحس دوختم، حسابی خاک برداشته بود!
دقت که کردم متوجه شدم درش قفله، شاید با گشتن داخل ماشین مدرک هایی برای پیدا کردن قاتلش پیدا می کردم.
همون طور که به شیشه ی خاکی ماشین زل زده بودم با صدای تقریبا بلندی گفتم:
راستین، این قفله.
با صدای قدم هاش متوجه شدم که نزدیک شد و بعد صدایی که نشون از باز شدن در ماشین بود.
نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و در سمت راننده رو آروم باز کردم، کل فضای داخلی ماشین هم خاک برداشته بود.
کاملا معلوم بود که خیلی وقته حتی کسی سراغشم نیومده!
دروغ نبود اگه می گفتم از دست زدن بهش حالت انزجار بهم دست می داد!
هوفی کشیدم و به آینه ی خاک خورده ی ماشین نگاه کردم، چشم نظر آبی رنگی ازش آویزون بود که اونم طبیعتا خاک برداشته بود.
خواستم بیشتر خم شم که بازوم توسط راستین عقب کشیده شد و تقریبا توی بغلش افتادم، سوالی بهش نگاه کردم که با جدیت گفت:
می بینی که ماشین رو فقط خاک برداشته، بری توش سر تاپا خاک می شی، توی داشتبرد حتما مدارک هست که تو وایسا من برات می آرم.
romangram.com | @romangraam