#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_218
بالا کشیدنش درست مصادف شد با حبس شدن نفس من با چیزی که می دیدم!
مات شدن چشم هام، پلک نزدنم و قفل شدن زبونم.
هیچی نمی گفتم و فقط مات شده بودم، نفسم هم توی سینه ام مونده بود و نمی خواست بالا بیاد.
بدنم بی حس شد و دیگه نمی تونستم روی زانو هام وایسم!
انگار راستین متوجه ی حالم شد چون سریع به سمتم امد و زیر شونه هام رو گرفت.
پاهام کاملا شل شدند و روی زمین نشستم، راستین هم همونطور که نگهم داشته بود هراسون اسمم رو صدا زد و باهام رو روی زمین نشست.
نگاهم روی اون پژو پارس مشکی رنگ خشک شده بود.
همون شماره پلاک نحس بود، همون ماشین لعنتی بود!
همون ماشینی که جون شایان من رو، زندگیش رو ازش گرفت.
انگار الان می خواست جون من رو هم بگیره!
ولی فرق داشت اون ماشین به شایان زد و من با دیدن دوباره ی اون ماشین داشتم جون می دادم!
با صدای خیلی ضعیفی زمزمه کردم:
خ...خود...خودشه، ه...همون ماشینه!
از روی زمین بلندم کرد و به سمت ماشین که همین اطراف پارک شده بود رفت، در جلو رو باز کرد و منی که حتی توان حرف زدن نداشتم رو روی صندلی گذاشت، خم شد و بطری آبی برداشت، سرس رو باز کرد و بین لب های خشک شده ام گرفت:
دنا آب بخور عزیزم، می دونم همون ماشینه عزیزم، توروخدا یکم آب بخور.
کمیبین لب هام فاصله دادم که بطری رو بالا گرفت و سردی مایعی رو توی وجودم حس کردم.
نمی دونستم با دیدن اون ماشین به این حال و روز می افتم!
من انقدر ضعیف نبودم، ولی انگار بودم.
راستین کمی آب روی دستش ریخت و آب رو روی صورتم پاشید، دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید:
دنا؟ عزیز دلم؟ خوبی؟
چشم هام رو بیشتر باز کردم، انگار تازه یکم جون گرفته بودم!
آب دهانم رو با صدا فرو دادم و نالیدم:
چطور پیداش کردی؟ همون ماشینه راستین!
اون روز همین ماشین شایانم رو زیر گرفت!
گفتم شاید به خاطر لفظ شایانم باز هم جوش بیاره ولی نیاورد، انگار فهمید تو حال خودم نیستم و فقط بغلم کرد.
چیزی که الان شاید می تونست کمی آرومم کنه.
همونطور که من رو در آغوش گرفته بود در عقب رو باز کرد و خواست من رو روی صندلی بخوابونه که با چسبیدن لباسش مانع شدم:
نه، خواهش می کنم ولم نکن.
چیزی نگفت، روی صندلی نشست و من هم همونطور توی آغوشش موندم، سرم رو به سینه اش چسبوندم و به اشک هام اجازه ی باریدن دادم.
دیدن این ماشین که من رو این طور داغون کرد دیدن قاتلش قرار بود من رو به چه روزی بندازه؟
اون موقع قطعا می میرم، قبل این که اون عوضی بمیره من با دیدنش و یاد آوری شایان جون می دم!
چنگی به پیرهنش زدم و با صدای گرفته از گریه گفتم:
من...من می گفتم هر وقت او...اون قاتل رو پیدا کردم و مرگش رو دیدم خو...خودم رو می کشم، اما الان نمی شه، چ...چون تو هستی...یک امیدی برای زنده بودنمی!
ق..قول بده هیچ وقت تنهام نذاری!
دستش رو روی سرم گذاشت و سرم رو به سینه اش فشرد، صدای نفس های عصبیش رو می شنیدم:
ششش، دیگه حرف از مرگ نزن عزیزم.
من غلط بکنم بخوام ولت کنم!
مگه من می تونم بدون جونم زندگی کنم عزیزم؟
romangram.com | @romangraam