#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_217
خب خودت بهم بگو کیه!
-الان نه دنا، الان وقتش نیست بدونی عزیزم، یک هفته یا بیشتر یکم صبرکن و بهم قول بده دنبالش رو نگیری قول می دم خودم بهت می گم.
دستم رو روی دسته ی مبل گذاشتم و خودم رو کمی عقب کشیدم، واقعا هیچی نمی فهمیدم!
انقدر بهم شوک وارد شده بود و همه چیز پیچ در پیچ شده بود که نمی تونستم بفهمم داره چه اتفاقی می افته!
مغزم قفل کرده بود و حتی توان فکر کردن هم نداشتم!
پلک هام رو روی هم فشردم:
راستین، بسه! من دیگه تحمل ندارم!
من باید اون آشغالی که چهار سال زندگی من رو تباه کرد پیدا کنم.
دیگه نمی خوام برای پیدا کردنش صبر کنم!
می خوام با چشم های خودم زجر کشیدنش رو ببینم، می خوام ببینم که می میره.
سرش رو تکون داد:
باشه دنا، فردا می برمت یک جایی که به پیدا کرنش نزدیک تر بشی، باید کم کم بفهمی تا کاملا آمادگیش رو داشته باشی.
اون فرد کسی نیست که بتونی به راحتی قاتل بودنش رو بپذیری.
پذیرفتن بعضی چیز ها خیلی سخته، بعضی چیز ها غیر قابل باوره.
طوری که سال ها هم می نشستی و فکر می کردی بازم فکرت به همچین چیزی نمی کشید.
حتی از ذهنت هم رد نمی شد؛ هر موقع بفهمی باز هم ذهنت نمی تونه قبول کنه!
بعضی موضوع ها رو اگه یهویی بفهمی بیشتر داغون می شی، اون مغز بیشتر قفل می کنه اون وقت تو می مونی و یک فکر و ذهن خراب که منطقی براش نمی مونه.
منطق توی ذهنه، تو وقتی ذهنت خراب باشه اون منطق هم کار نمی کنه.
پس بهترِ آروم آروم و به موقع بفهمی تا بتونی درست تصمیم بگیری.
طاقتم سر اومد، گریه ام صدا دار شد:
راستین نمی تونم، من تو این مورد منطقی برام نمی مونه! هر کسی که باشه برام مهم نیست!
فقط مرگ اون و زجر کشیدنش می تونه من رو آروم کنه.
بذار تموم شه، بذار بفهمم و قال این قضیه ام کنده شه.
این طوری برای هردومون بهترِ، دیگه چیزی نمی مونه که ذهنمون رو درگیر کنه؛ راحت تر به خوش بختی می رسیم.
دست هاش رو قاب صورتم کرد:
د آخه عزیز من همین رو نمی فهمی!
تو با شناختن اون فرد اصلا خوش حال و خوشبخت نمی شی.
****************************************************
-قرار بود دیروز بیایم راستین.
با همون اخم و کلافگی که از صبح توی صورتش بود جواب داد:
نشد، واسه امروز تونستم ردیفش کنم.
سرم رو تکون دادم و حرفی نزدم، دست هام رو به هم قفل کردم، از استرس زیاد کف دست هام از عرق خیس شده بودند.
نمی دونستم قراره با چی رو به رو بشم که من رو به اون قاتل عوضی نزدیک کنه و همین من رو بیشتر می ترسوند.
نگاهی به اطرافم انداختم، حسابی از شهر دور شده بودیم، جایی که هیچ مغازه ای نبود و فقط چند تا خونه که هیچ صدایی ازشون در نمی اومد، انگار کسی اونجا زندگی نمی کرد!
ولی ما امده بودیم توی یک کوچه ی تنگ و تاریک که نسبت به بیرون این جا وضعش بدتر بود!
راستین جلو رفت و کمی خم شد، کلیدی از جیبش در آورد و قفل پایین کرکره رو باز کرد، منتظر بهش خیره بودم که برگشت و نگاهم کرد:
حاضری؟
نفس عمیقی کشیدم، جواب این سوال رو نمی دونستم، هنوز استرس داشتم برای دیدن چیزی که حس می کردم اصلا قرار نیست چیز قشنگی باشه.
با این حال سرم رو تکون دادم که پلک هاش رو روی هم فشرد و کرکره ی خاکی طوسی رنگ مغازه رو بالا کشید.
romangram.com | @romangraam