#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_226
از این عکس العملش طولانی خندیدم و جلوی آینه ایستادم.
رژ رو برداشتم و دوباره روی لب هام مالیدم، از امشب همه چیز تغییر می کرد.
سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم، یک شلوار جین و یک پیراهن آبی روشن بیرون آوردم، روی تخت قرار دادم و از اتاق خارج شدم.
*****************************************************
-نوش جان همگی.
با این حرفم همه مشغول غذا کشیدن برای خودشون شدند.
از اونجایی که می دونستم راستین قرمه سبزی دوست نداره ظرف لازانیا رو برداشتم و تکه ی بزرگی براش گذاشتم.
تشکر آمیز نگاهم کرد و با گفتن ممنون مشغول شد.
برای خودم هم لازانیا کشیدم و مشغول شدم، پدر بزرگش به همراه یکی از عمو هاش به اسم احمد و زنش مینا اومده بودند.
به نظرم خوب بودند، نه خیلی بد و نه خیلی خوب.
با صدای عموش همه نگاهمون رو بهش دوختیم:
بچه ها یکم عجله نکردین برای ازدواج؟
تازه برادرم یعنی بابای راستین رو به خاک سپردیم و این ازدواج...
راستین با جدیت بین حرفش پرید:
عمو خودتون دیدین که ما هیچ جشنی نگرفتیم و یک عقد ساده بود و بس.
ولی شما که اصرار داشتین با رویا ازدواج کنم، اون موقع جشن نمی خواست؟
ولی خب گفتم که ما جشنی نگرفتیم که به بابام بی احترامی شده باشه.
لبخندم رو به زور جمع کردم، جوابی داد که هیچ کدوم نمی تونستن چیزی بگن یا بهونه ای بیارند.
از زیر میز گرمای دست راستین رو توی دستی که روی پام بود حس کردم، انگشت هاش میون انگشت هام رو پر کرد، با لبخند محوی سرم رو چرخوندم و بهش نگاه کردم.
می فهمیدم زیر نگاه خصمانه ی عموش هستیم ولی برام مهم نبود.
این کاملا واضح بود که اون ها دوست داشتن راستین با رویا ازدواج کنه و به ازدواج من و راستین میل زیادی نداشتند.
اما مهم این بود که من و راستین هم رو قبول کرده بودیم و به انتخاب خودمون بود که باهم بودیم.
راستین لبخندی زد و به دستم فشاری آورد و آروم دستش رو از دستم جدا کرد؛ لب گزیدم و با لذت به ادامه ی غذا مشغول شدم.
بعد از اتمام غذا و جمع کردن میز همه وارد هال شدند و روی مبل ها جا گرفتند؛ من هم وارد آشپزخونه شدم تا سماور رو روشن کنم.
همون موقع دانیال وارد آشپزخونه شد و به طرفم برگشت:
دنا یک لیوان آب می دی؟
به کابینت کنارم اشاره کردم:
لیوان اونجاست، بردار برای خودت بریز.
باشه ای گفت و همونطور که داشت لیوان بر می داشت گفتم:
تو باز شروع کردی این کاراتو؟
لیوانی برداشت و متعجب به سمتم برگشت:
کدوم کار هارو؟
-همین هر یک ماه دوست دختر گرفتن و عوض کردن هات.
با اخم نگاهم کرد:
اون دوستت بهت فوضولی کرد؟
مثل خودش اخم کردم:
راجع به کیمیا درست صحبت کن.
romangram.com | @romangraam