#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_213
راستین؟ چی شده؟
لبخند ظاهری زدم:
هیچی!
اخمی کرد و کنارم روی مبل نشست:
به من دروغ نگو! چشم هات قرمز شدن!
سپس دست هاش رو قاب صورتم کرد و ادامه داد:
چی شده عزیزم؟ کی پشت خط بود؟
-اشتباه گرفته بودن.
می دونستم این چیزی که گفتم ضایع ترین دروغ بود ولی انقدر ذهنم آشفته بود که دروغی به ذهنم نمی رسید!
توی چشم های سبز آبیش زل زدم، من چطور باید تنفر رو توی این چشم ها می دیدم؟ چطور ازشون دل می کندم؟
اخمش غلیظ تر شد:
اصلا بلد نیستی دروغ بگی! حالت چرا اینطوری شده رو نمی دونم ولی هر چی هست برای اون تماسه.
برای کسی اتفاقی افتاده؟
لبخند تلخی زدم و دستش رو روی قلبم گذاشتم:
آره، واسه دلِ من.
نگرانی توی چشم هاش بیشتر شد:
چی شده راستین؟ تورو خدا بگو!
لبخندی برای اطمینانش زدم و دست هاش رو جدا کردم:
چیزی نیست، یکم قلبم درد گرفت.
-خب بریم دکتر.
-الان دیگه خوبه، بریم دنا منتظرن بقیه.
با شک بهم نگاه کرد و سرش رو تکون داد که باهم وارد جمعیت شدیم، بعضی ها به فرش ها و قالیچه ها نگاه می کردن بعضی ها هم فقط اومده بودن تا از پذیراییش لذت ببرن.
دنا به طرف دانیال رفت من هم با چشم دنبال مهدی گشتم و با پیدا کردنش به سمتش رفتم، سرم رو زیر گوشش بردم و آروم گفتم:
کلید اون پارکینگ رو بده.
متعجب به سمتم برگشت:
کدوم پارکینگ؟
-همونی که اون ماشین پارکه، پژو پارس مشکی.
با بهت نگاهم کرد، انگار باورش نمی شد که دارم این حرف هارو می زنم.
بازوم رو توی دستش گرفت:
چی می گی تو پسر؟ می خوای چی کار کلید اونجا رو؟
با جدیت نگاهش کردم:
دیگه وقتش رسیده دنا همه چی رو بفهمه، پنهون کاری بسه.
با اخم بهم نگاه کرد:
چرا چرت می گی پسر؟ شما هنوز یک هفته ام نشده ازدواج کردین!
روانی شدی تو؟
سعی کردم صدام بالا نره ولی خشم توی صدام واضح بود:
بهت گفتم اون شایان بی ناموس می دونه و یک کاری می کنه!
مدارکو داده دست اون خواهر عوضی تر از خودش!
اونم امده منو تهدید می کنه، می گی چی کار کنم؟ چیزی که می خواد غیر ممکنه! ترجیح می دم بفهمه تا این که بخوام خیانت کنم.
romangram.com | @romangraam