#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_212
*راستین*
-زرتو بزن.
-روی حرف هام فکر کردی؟
با خشم دست هام رو مشت کردم:
چرا چرت می گی زنیکه؟ یعنی چی که با تو باشم؟
-چیه عزیزم؟ تعجب کردی؟ یادت رفته به خاطر پیدا کردن اون دختره دنا چقدر من و داداشمو اذیت کردی؟
کتک هایی که به من زدی از یادم نمی ره آقای آریا.
با من بودن برات مجازات نیست، یک جایزه اس.
ولی چه کنم؟ مهربونم.
با خشم از بین دندونام غریدم:
دختر جون من تورو ببینم ریز ریزت می کنم!
خفه شو الکی زر زر نکن؟ من بمیرم هم به زنم خیانت نمی کنم اونم با یک دختری مثل تو!
با خونسردی و آرامش جواب داد:
من نمی دونم عزیزم، انتخاب با خودته.
یا باید با من باشی یا همه ی اون فیلم هایی که ثابت می کنه تو قاتل عشقشی رو نشون زنت می دم.
اون وقت فکر نکنم دیگه باهات بمونه.
حس کردم بدنم شل شد، حتی فکر این که دنا بفهمه هم من رو داغون می کرد.
این طوری مطمئنا ترکم می کرد، باهام نمی موند.
هم من داغون می شدم، هم اون.
ولی نمی تونستم به هیچ وجه بهش خیانت کنم و هم نمی تونستم وایسم زندگیمون و نگاه کنم که از هم می پاشه.
باید خودم کم کم بهش می گفتم، این بهترین راه بود.ولی مطمئنا ترکم می کرد! من بدون او نمی تونستم زندگی کنم، نمی تونم ببینم ازم متنفر می شه و بهم به چشم یک قاتل نگاه می کنه.
با صدای نحس شیرین از فکر خارج شدم:
چی شد عزیزم؟
-وقت می خوام.
خندید:
باشه عزیزم، تا کی؟
-دو هفته.
-یکم زیاده،ولی باشه، مطمئنم بهترین انتخاب رو می کنی.
با خشم تماس رو قطع کردم و موبایل رو بین دستم فشردم.
تا می اومدم رنگ خوشی رو ببینم حتما باید یک چیزی می شد و دیوار های این خوشی خراب می شد!
با حالی زار روی مبل نشستم.
کلافه دستم رو بین موهام فرو کردم چه طور باید بهش می گفتم؟
چه طور می دیدم که ازم متنفر می شه و ترکم می کنه؟
من بدون دنا نمی تونستم زندگی کنم، به خدا که نمی تونستم!
همون لحظه با شنیدن صداش که اسمم رو صدا می زد سرم رو بالا آوردم، نمی دونم توی چهره ام چی دید که با نگرانی به سمتم امد:
romangram.com | @romangraam