#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_211

تک خنده ای کردم، شبیه بچه هایی شده بودند که مامانشون مچشون رو می گرفت.

اخم مصلحتی کردم و گفتم:

پاشین ببینم، اینجا رو من درست کردم هر وقت راستین خسته اس استراحت کنه نه شما دوتا!

کیمیا مظلومانه نگاهم کرد که مهدی با لبخند گفت:

حلال زاده امد‌.

با ابرو های بالا رفته به عقب برگشتم که با دیدن راستین لبخندی زدم:

بالاخره اومدی؟ ربان گرفتی؟

ربان توی دستش رو بالا آورد و نشونم داد، خواستم ربان رو بگیرم که قبل من دستی اون رو گرفت، متعجب به صاحب دست که کیمیا بود نگاه کردم، لبخند دندون نمایی زد:

من حلش می کنم.

سپس سریع ازمون فاصله گرفت و مهدی هم دنبالش رفت.

با رفتنشون راستین پرده ی قهوه ای رنگ اون قسمت رو تا آخر کشید و دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو تو آغوشش کشید:

دلم برات تنگ شده بود.

تک خنده ای کردم و دست هام رو روی شونه هاش گذاشتم:

توی خونه که همش باهمیم.

اخم هاش رو در هم کشید و من رو به دیوار پشت سرم چسبوند:

کجاش باهمیم؟ همش درگیر کارای مغازه بودم، اصلا نتونستم یک دل سیر کنارت بشینم. دله دیگه، جوابشو چی بدم؟

-الان حتما باید اینجا از دلتنگیت کم کنی؟ مردم بیرون منتظرن راستین، زشته!

-خب باشن، فقط یک بوسه ی کوچیک.

چشم غره ای براش رفتم:

باز داری شر می شی! شب می ریم خونه دیگه!

-یعنی شب هر چقدر دلم خواست می تونم ببوسمت؟

لبخندی روی لب هام نشست، این دل تنگیش عجیب به دلم می نشست!

لبخندم عمق گرفت:

مگه همیشه همین کارو نمی کنی؟

لبخند عمیقی زد، من رو کامل بغل کرد و زیر گوشم زمزمه کرد:

آره می کنم، اصلا دلم می خواد! زنمی، سهممی، مال منی.

-مگه کسی گفت غیر اینه؟

-جرئتشو نداره!

خندیدم و آروم از آغوشش خارج شدم:

بیا بریم زشته، حتما تا الان کیمیا حلش کرده.

سپس خواستم برم که یهو بازوم رو کشید و بوسه ای روی گونه ام زد:

این یکی رو اگه انجام نمی دادم، نمی شد.

با خنده سری به نشونه ی تاسف تکون دادم که دستم رو گرفت و باهم وارد خود مغازه شدیم‌.

کیمیا با دست بهمون اشاره زد که به سمتش بریم، نگاهم رو به در مغازه که ربان رو بهش وصل کرده بود دوختم و با لبخند به سمتشون رفتیم.



راستین از زیر ربان رد شد و بیرون ایستاد، من هم پشت در نظاره گر بودم، کیمیا قیچی رو به دستش داد و کنارم ایستاد.

راستین زیر لب بسم الله ای گفت و با قیچی ربان رو برید که همگی دست زدیم.

مهدی در رو کامل باز کرد و تموم مردم پشت در داخل مغازه شدن، لبخند محوی روی لب هام نشست.

راستین به طرفم امد و خواست چیزی بگه که با زنگ خوردن گوش اخم هاش در هم رفتن و با گفتن ببخشیدی ازمون فاصله گرفت.

کنجکاو شدم، یعنی کی بود که اینطور باعث شد به هم بریزه؟

romangram.com | @romangraam