#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_210


دستمال مرطوبی که زیر بینیش بود برداشتم و یکی دیگه برداشتم و به دستش دادم که تک خنده ای کرد، صداش هنوز هم خش داشت:

من دکترم ولی درمونو تو می کنی!

-فاز دکتری برت داشته؟ یکی نیست تو رو درمان کنه!

-تو هستی!



-این دلیل نمی شه مثل پسرای هیجده ساله کله شق بازی در بیاری و بری با چند تا آدم دعوا کنی!

اصلا مواظب خودت نیستی راستین.

تک سرفه ای کرد:

این ربطی به هیجده ساله بودن نداره، مرد چهل ساله هم که باشی و به زنت چشم داشته باشن نمی تونی آروم بشینی، مرد نیستی بفهمی دست گذاشتن رو ناموست چه دردی داره.

ابروهام رو بالا انداختم و سرش رو که روی مبل بود روی پام قرار دادم:

زن نیستی بفهمی نگرانی های زنونه رو، این که به خاطر من دعوا کنی و به این حال و روز بیوفتی خیلی منو اذیت می کنه!

دستم رو بین موهاش به حرکت در آوردم که با اخم گفت:

غیرت من اذیتت می کنه؟

مثل خودش اخم کردم:

چرت نگو راستین! گفتم فقط نمی خوام به خودت آسیبی بزنی.

-به خاطر تو که شده هرکاری می کنم.

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و لبخند محوی زدم:

واقعا دیگه نمی تونم جوابی بهت بدم راستین.

خوبه ی آرومی گفت که با یاد آوری فسنجون هینی کشیدم و گفتم‌:

راستین غذا!

-سوخت؟

-هنوز نه، ولی اگه بلند نشدم حتما می سوزه!

خندید و سرش رو بلند کرد که سریع از روی مبل بلند شدم و وارد آشپز خونه شدم.

سر قابلمه را باز کردم و با قاشق همی به خورشت زدم.

خدا رو شکر دقیقا چیزی شده بود که می خواستم.

بعد از نیم ساعت که سفره رو چیدم راستین رو صدا زدم و با اومدنش به غذا خوردن مشغول شدیم.

**************************************************

سینی شربت رو روی میز قرار دادم و رو به دانیال گفتم:

این چندمیشه؟

با چشم نگاهی به سینی شربت ها و شیرینی ها کرد:

تا الان شد پنج تا سینی شربت و سه تا هم شیرینی.

دست هام رو به هم زدم و گفتم:

پس فعلا بسه، راستین کو؟

-رفته ربان قرمز بخره.

کلافه پوفی کشیدم:

آخ از دست این پسرِ! آخه آدم یادش می ره واسه مغازه ی خودش ربان بخره؟

دانیال با خنده شونه هاش رو بالا انداخت که به جمعیت منتظر پشت در کردم، فقط باید راستین می امد تا مغازه افتتاح می شد.



به اخر مغازه رفتم و پرده رو کنار زدم که دیدم مهدی و کیمیا روی مبل نشستن و پاهاشون رو روی میز گذاشتن، هردوشون با دیدن من سریع پاهاشون رو جمع کردن و صاف نشستن‌.


romangram.com | @romangraam