#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_209
لبخندی زد و دستم رو بوسید:
چیزی نیست عزیز دلم، یک گوشمالی کوچیک به یک نفر دادم.
گوشمالی؟ به کی؟ خواستم بپرسم که با یاد آوری امیر اخم هام رو در هم کردم:
نکنه با امیر دعوا کردی؟
اخم غلیظی کرد:
اسم اون آشغالو به زبونت نیار، آره به خود بی وجودش یک درس کوچیک دادم.
لب گزیدم دستی به صورتش کشیدم:
مرتیکه آشغال، ببین چه بلایی سرت آورده!
صداش کمی خش دار بود:
وضعیت اون بدتر از منه، ولی بی شرفا سه نفر بودن، عادلانه نبود!
همون موقع حس کردم نمی تونه درست وایسه!
با نگرانی نگاهش کردم:
راستین اصلا حالت خوب نیست! توروخدا بیا بریم بیمارستان.
-من خوبم دنا! بزرگش نکن!
-خوبی؟! نمی تونی روی پاهات وایسی!
بدون این که بذارم حرف دیگه ای بزنه یکی از دست هاش رو روی شونه ام انداختم که سریع دستش رو عقب کشید:
دنا بهت می گم چیزیم نیست! چرا این طوری می کنی؟
با حرص نگاهش کردم:
پس برو روی مبل دراز بکش تا من بیام.
سرش رو تکون داد و همونطور که معلوم بود داره به زور خودش رو می کشه به طرف مبل رفت، پسره ی غد!
با حرص نگاهش کردم:
راستین خیلی غدی! به زور داری راه می ری، واسه چی مغرور بازی در می آری؟
چیزی نگفت و خودش رو با ضرب روی مبل انداخت، با حرص و نگرانی جعبه ی کمک های اولیه رو از کابینت بیرون آوردم و به سمت راستین رفتم.
روی مبل نشستم و جعبه رو روی پام گذاشتم، دستمالی رو بیرون آوردم و زیر بینیش گذاشتم، چند سرفه پشت هم کرد که دستمال رو جلوی بینیش گرفتم تا خون ریزیش کم شه، با نگرانی بهش نگاه کردم:
با خودت چی کار کردی راستین؟ ارزشش رو داشت؟
دستش رو روی دستم و دستمال گذاشت و لبخند محوی زد:
داشت، باید می فهمید به ناموس راستین چشم داشتن یعنی چی.
دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و دستمال مرطوب دیگه ای رو روی زخم گوشه ی پیشونیش کشیدم:
چطوری سه نفر بودن؟ اگه اتفاقی برات می افتاد چی؟
-رفتم پاتوقش، افتادم سرش و دعوا یهو دوتا دیگه دوستای بی شرفشم ریختن سر من، ولی دمم گرم خوب گوشمالیش دادم.
باورم نمی شد، یک ذره ام پشیمون نبود که هیچ به خودش تبریکم می گفت!
با حرص نگاهش کردم و پیراهنش رو بالا زدم، کبودی های کم رنگی روی بدنش دیده می شد که مطمئنا تا فردا پر رنگ می شدن!
با ناراحتی دستش رو توی دستم گرفتم:
راستین ببین، همه ی بدنت کبوده! توروخدا پاشو بیا بریم بیمارستان.
فشاری به دستم آورد:
درد نمی کنه، تو که باشی خوب می شه، تو درمونم می شی.
فقط نگاهش کردم و با دست آزادم چسب زخمی بیرون کشیدم و خیره به دست های قفل شدمون گفتم:
باید چسبو بزنم به پیشونیت.
دستش رو شل کرد که به طرفش خم شدم و چسب رو گوشه ی پیشونیش زدم، بینیش خون ریزی شدیدی داشت و هنوز هم سرفه های متوالی می کرد.
romangram.com | @romangraam