#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_208


-باید دوباره کنکور بدم، فقط چند ماه بیشتر درس نخوندم!

-ولی همون چند ماه رو جز شاگرد های ممتاز بودی!

چشم هام گرد شدن:

تو این هارو از کجا می دونی راستین؟

اصلا خودت چی می خوندی؟

از جواب دادن به سوال اولم در رفت و کوتاه گفت:

پزشکی.

چنگال از دستم توی ظرف افتاد که سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد:

چی شد؟

پزشکی می خوند؟! اونم راستین؟ انتظار هرچیزی رو داشتم جز این یکی!

یاد اون روزی که توی پارک پای من پیج خورد و راستین جاش انداخت افتادم، بهم گفته بود یک چیز هایی حالیشه ولی فکر نمی کردم رشتش این باشه!

همونطور که مات بودم پرسیدم:

تو کدوم دانشگاه؟

-شهید بهشتی.

-رتبت؟

-سیصد و پنجاه و شیش.



چشم هام گرد شد، باورم نمی شد راستین همچین رتبه ای آورده باشه، واقعا غیر قابل باور بود!

انگار حرف دلم رو از چشم هام خوند که تک خنده ای کرد و گفت:

باورش برات سخته؟

صادقانه جواب دادم:

خیلی!

خندید و به کیک اشاره کرد:

چنگالتو بردار.

نفس عمیقی کشیدم و ابروهام رو بالا انداختم که گفت:

راستی تا یادم نرفته، همونطور که گفتم می رم مغازه هفته ی بعد یک شنبه افتتاحیه است، به صرف شیرینی و شربت.

تک خنده ای کردم:

الان دعوتم کردی؟

خندید:

تقریبا‌.

******

قاشق رو توی دهانم بردم و کمی مزه اش کردم، به نظرم نمک و ادویه جاتش خوب بود.

سر قابلمه رو بستم و قاشق رو کنار گذاشتم، بوی خورشت فسنجون تو کل خونه پیچیده بود؛ راستین خودش گفته بود عاشق فسنجونه و بر خلاف مرد های دیگه از قرمه سبزی متنفره!

من هم ترجیح دادم برای اولین روزی که براش غذا درست می کنم چیزی رو درست کنم که واقعا علاقه داره.

صبح هم گفته بود واسه مغازه یک کاری داره و از خونه بیرون زده بود، نگاهم رو به ساعت نقره ای رنگ توی هال دوختم، الان ساعت یک بود و دیگه باید می امد.

همون لحظه با صدای چرخش کلید توی در تک خنده ای کردم، چقدر حلال زاده بود!

با لبخند به استقبالش رفتم ولی با دیدن قیافش و تلو تلو خوردنش لبخند از روی لب هام پرکشید و متعجب نگاهش کردم، چی به سرش امده بود؟ این زخم ها چی بودن روی صورتش؟ چرا این طوری شده بود؟

نگران به سمتش رفتم و با دست هام صورتش رو قاب گرفتم:

راستین چی شده عزیزم؟ این زخم ها چی ان؟ چه اتفاقی برات افتاده؟


romangram.com | @romangraam