#بلای_جانم
#بلای_جانم_پارت_207
به جای جای صورتم بوسه زد:
جونم رو هم می دم برات دختر، نفسم به نفس توی لعنتی بنده! عاشقت نیستم؟
توی چشم هاش زل زدم، این دفعه این چشم ها دروغ نمی گفتن، این دفعه داد می زدن که حقیقته
دستش رو پشت سرم گذاشت و بیشتر من رو به خودش فشرد:
ما هیچ وقت قرار نیست جدا شیم، می شکنم اون دستی رو که بخواد تورو از من جدا کنه دنا.
قطره اشکی ناخواسته و ناخوداگاه روی گونه ام نشست که راستین سریعا گونه ام رو بوسید:
گریه نکن دنا، چیزی واسه گریه کردن نیست قربونت برم.
-می ترسم راستین، می ترسم خوشی هام زیاد طولانی نباشن و بازم مثل قبل به یک آدم افسرده و بدبخت تبدیل شم.
می ترسم مثل قبل...
بغض بهم اجازه نداد که حرفم رو ادامه بدم، راستین اون یکی دستش رو روی گونه ام گذاشت:
هیچی خراب نمی شه، خوشی ها این دفعه باید طولانی باشن، اگه تو بهم یک قولی بدی همه چیز تکمیله.
آروم لب زدم:
چه قولی؟
-هر چیزی شد، هر اتفاقی که افتاد بهم قول بده اسم طلاقو نیاری.
متعجب نگاهش کردم، چرا از همین الان به جاهای بد قضیه فکر می کرد؟
اخم غلیظی کردم:
این چه حرفیه که می زنی راستین؟ طلاق چیه؟!
انگشت شصتش رو به سمت لبام حرکت داد:
هیش، هیچی نگو فقط قول بده!
چرا اینطوری شده بود؟ حس می کردم یک چیزی بود و از چیزی می ترسید، دستم رو بالا آوردم و دستش رو توی دستم گرفتم:
باشه، قول می دم.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
بر فرض این که من اسم طلاقو آوردم، تو طلاقم می دی؟
دستم رو بالا آورد و بوسید، آروم زمزمه کرد:
نه، نه، نه، معلومه که نه!
زمین به آسمون بیاد هم من طلاقت نمی دم.
-از همین الان به چیز های منفی فکر نکن راستین.
چشم آرومی گفت و آروم ازم فاصله گرفت، دستی به صورتم کشیدم و به کیک اشاره کردم:
دیگه بخوریمش به قول تو سرد می شه!
تک خنده ای کرد و یک جرعه از چاییش نوشید.
همونطور که هردو مشغول خوردن بودیم گفت:
راستی، من از هفته ی دیگه می رم سر مغازه.
کوتاه پرسیدم: فرش؟
آره ی آرومی گفت که ابرویی بالا انداختم، همونطور که تیکه ای کیک به سمت دهنش می برد گفت:
و در ضمن، تحصیلاتت رو ادامه بده، برو دانشگاه.
دستم روی هوا خشک شد:
چی کار کنم؟
-برو دانشگاه تربیت بدنیت.
با بهت نگاهش کردم، رشته ی من رو از کجا می دونست؟
romangram.com | @romangraam